تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 919

مساهمون:

ص٩١٩
برومش فرستاد شاپور شاه * بتابوت و ز مشك بر سر كلاه
چنين گفت كاينست فرجام ما * ندانم كجا باشد آرام ما
يكى را همه زفتى و ابلهيست * يكى با خردمندى و فرّهيست
برين و بران روز هم بگذرد * خنك آنك گيتى ببد نسپرد
بتخت كيان اندر آورد پاى * همى بود چندى جهان كدخداى
و زان پس بر كشور خوزيان * فرستاد بسيار سود و زيان
ز بهر اسيران يكى شهر كرد * جهان را از ان بوم پر بهر كرد
كجا خرّم آباد بد نام شهر * و زان بوم خرّم كرا بود بهر
كسى را كه از پيش ببريد دست * بدين مرز بوديش جاى نشست
بر و بوم او يك سر او را بدى * سر سال نو خلعتى بستدى
يكى شارستان كرد ديگر بشام * كه پيروز شاپور كردش بنام
باهواز كرد آن سيم شارستان * به دو اندرون كاخ و بيمارستان
كنام اسيرانش كردند نام * اسير اندرو يافتى خواب و كام

[ آمدن مانى و پيغمبر ناميدن خود ]

ز شاهيش بگذشت پنجاه سال * كه اندر زمانه نبودش همال
بيامد يكى مرد گويا ز چين * كه چون او مصوّر نبيند زمين
بدان چرب دستى رسيده بكام * يكى بر منش مرد مانى بنام
بصورتگرى گفت پيغمبرم * ز دين آوران ِ جهان برترم
ز چين نزد شاپور شد بار خواست * به پيغمبرى شاه را يار خواست
سخن گفت مرد گشاده زبان * جهاندار شد زان سخن بد گمان
سرش تيز شد موبدان را بخواند * زمانى فراوان سخنها براند
كزين مرد چينى و چيره زبان * فتادستم از دين او در گمان
بگوييد و هم زو سخن بشنويد * مگر خود بگفتار او بگرويد
بگفتند كين مرد صورت پرست * نه بر مايهء موبدان موبدست
زمانى سخن بشنو او را بخوان * چو بيند ورا كى گشايد زبان
بفرمود تا موبد آمدش پيش * سخن گفت با او ز اندازه بيش
فرو ماند مانى ميان سخن * بگفتار موبد ز دين كهن
به دو گفت كاى مرد صورت پرست * بيزدان چرا آختى خيره دست
كسى كو بلند آسمان آفريد * به دو در مكان و زمان آفريد
كجا نور و ظلمت به دو اندرست * ز هر گوهرى گوهرش برترست
شب و روز و گردان سپهر بلند * كزويت پناهست و زويت گزند
همه كردهء كردگارست و بس * جزو كرد نتواند اين كرده كس
ببرهان صورت چرا بگروى * همى پند دين آوران نشنوى
همه جفت و همتا و يزدان يكيست * جز از بندگى كردنت راى نيست
گرين صورتِ كرده جنبان كنى * سزد گر ز جنبده برهان كنى
ندانى كه برهان نيايد به كار * ندارد كسى اين سخن استوار
اگر اهرمن جفت يزدان بدى * شب تيره چون روز خندان بدى