ز صندوق بگشاد بند و كليد * بر آورد و برداشت جام نبيد
هرانكس كه زى كرم بردى خورش * ز شير و برنج آنچ بد پرورش
بپيچيد گردن ز جام نبيد * كه نوبت بدش جاى مستى نديد
چو بشنيد بر پاى جست اردشير * كه با من فراوان بر نجست و شير
بدستورى سرپرستان سه روز * مر او را به خوردن منم دلافروز
مگر من شوم در جهان شهرهيى * مرا باشد از اخترش بهرهيى
شما مىگساريد با من سه روز * چهارم چو خورشيد گيتى فروز
برآيد يكى كلبه سازم فراخ * سر طاق برتر ز ايوان و كاخ
فروشندهام هم خريدار جوى * فزايد مرا نزد كرم آبروى
برآمد همه كام او زين سخن * بگفتند كو را پرستش تو كن
برآورد خربنده هر گونه رنگ * پرستنده بنشست با مى بچنگ
بخوردند مى چند و مستان شدند * پرستندگان مى پرستان شدند
چو از جام مى سست شدشان زبان * بيامد جهاندار با ميزبان
بياورد ارزيز و رويين لويد * بر افروخت آتش بروز سپيد
چو آن كرم را بود گاه خورش * ز ارزيز جوشان بدش پرورش
زبانش بديدند همرنگ سنج * بران سان كه از پيش خوردى برنج
فرو ريخت ارزيز مرد جوان * بكنده درون كرم شد ناتوان
ترا كى بر آمد ز حلقوم اوى * كه لرزان شد آن كنده و بوم اوى
بشد با جوانان چو باد اردشير * ابا گرز و شمشير و گوپال و تير
پرستندگان را كه بودند مست * يكى زنده از تيغ ايشان نجست
برانگيخت از بام دژ تيره دود * دليرى بسالار لشكر نمود
دوان ديدهبان شد بر شهر گير * كه پيروزگر گشت شاه اردشير
بيامد سبك پهلوان با سپاه * بياورد لشكر بنزديك شاه
[ كشتن اردشير ، هفتواد را ]
چو آگاه شد زان سخن هفتواد * دلش گشت پر درد و سر پر ز باد
بيامد كه دژ را كند خواستار * بران باره بر شد دمان شهريار
بكوشيد چندى نيامدش سود * كه بر بارهء دژ پى شير بود
و زان روى لشكر بيامد چو كوه * بماندند با داغ و درد آن گروه
چنين گفت زان باره شاه اردشير * كه نزديك جنگ آى اى شهر گير
اگر گم شود از ميان هفتواد * نماند بچنگ تو جز رنج و باد
كه من كرم را دادم ارزيز گرم * شد آن دولت و رفتن تيز نرم
شنيد آن همه لشكر آواز شاه * بسر بر نهادند ز آهن كلاه
ازان دل گرفتند ايرانيان * ببستند با درد كين راميان
سوى لشكر كرم برگشت باد * گرفتار شد در ميان هفتواد
همان نيز شاهوى عيّار اوى * كه مهتر پسر بود و سالار اوى
فرود آمد از باره شاه اردشير * پياده ببد پيش او شهر گير
ببردند بالاى زرّين لگام * نشست از برش مهتر شادكام