تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 876

مساهمون:

ص٨٧٦
اگر من سزايم به خون ريختن * ز دار بلند اندر آويختن
چو اين گردد از پاك مادر جدا * بكن هرچ فرمان دهد پادشا
ز ره باز شد موبد تيز و ير * بگفت آنچ بشنيد با اردشير
به دو گفت زو نيز مشنو سخن * كمند آر و بادافره او بكن

[ زادن شاپور اردشير ]

بدل گفت موبد كه بد روزگار * كه فرمان چنين آمد از شهريار
همه مرگ راييم برنا و پير * ندارد پسر شهريار اردشير
گر او بىعدد ساليان بشمرد * بدشمن رسد تخت چون بگذرد
همان به كزين كار ناسودمند * به مردى يكى كار سازم بلند
ز كشتن رهانم مر اين ماه را * مگر زين پشيمان كنم شاه را
هرانگه كز و بچّه گرد جدا * بجاى آرم اين گفتهء پادشا
نه كاريست كز دل همى بگذرد * خردمند باشم به از بىخرد
بياراست جايى بايوان خويش * كه دارد و را چون تن و جان خويش
بزن گفت اگر هيچ باد هوا * ببيند و را من ندارم روا
پس انديشه كرد آنك دشمن بسيست * گمان بد و نيك با هر كسيست
يكى چاره سازم كه بد گوى من * نراند بزشت آب در جوى من
به خانه شد و خايه ببريد پست * برو داغ و دارو نهاد و ببست
بخايه نمك بر پراگند زود * بحقّه در آگند بر سان دود
هم اندر زمان حقّه را مهر كرد * بيامد خروشان و رخساره زرد
چو آمد بنزديك تخت بلند * همان حقّه بنهاد با مهر و بند
چنين گفت با شاه كين زينهار * سپارد بگنجور خود شهريار
نوشته بر آن حقّه تاريخ آن * پديدار كرده بن و بيخ آن

[ گفتگوى اردشير با وزير ]

چو هنگامهء زادن آمد فراز * از ان كار بر باد نگشاد راز
پسر زاد پس دختر اردوان * يكى خسرو و آيين و روشن روان
از ايوان خويش انجمن دور كرد * ورا نام دستور شاپور كرد
نهانش همى داشت تا هفت سال * يكى شاه نو گشت با فرّ و يال
چنان بد كه روزى بيامد وزير * بديد آب در چهرهء اردشير
به دو گفت شاها انوشه بدى * روان را بانديشه توشه بدى
ز گيتى همه كام دل يافتى * سر دشمن از تخت برتافتى
كنون گاه شادى و مى خوردنست * نه هنگام انديشه‌ها كردنست
زمين هفت كشور سراسر تراست * جهان يك سر از داد تو گشت راست
چنين داد پاسخ و را شهريار * كه اى پاك دل موبد راز دار
زمانه بشمشير ما راست گشت * غم و رنج و ناخوبى اندر گذشت
مرا سال بر پنجه و يك رسيد * ز كافور شد مشك و گل ناپديد
پسر بايدى پيشم اكنون بپاى * دلاراى و نيروده و رهنماى
پدر بىپسر چون پسر بىپدر * كه بيگانه او را نگيرد ببر