به دو گفت زين سو گذشت اردشير * ازو باز مانديم بر خيره خير
كه بگريخت از كرم و ز هفتواد * و زان بىهنر لشكر بد نژاد
بجستند از جاى هر دو جوان * پر از درد گشتند و تيره روان
فرود آوريدندش از پشت زين * بران مهتران خواندند آفرين
يكى جاى خرم بپيراستند * پسنديده خوانى بياراستند
نشستند با شاه گردان بخوان * پرستش گرفتند هر دو جوان
بآواز گفتند كاى سرفراز * غم و شادمانى نماند دراز
نگه كن كه ضحّاك بيدادگر * چه آورد زان تخت شاهى بسر
هم افراسياب آن بد انديش مرد * كزو بُد دل شهرياران به درد
سكندر كه آمد برين روزگار * بكشت آنك بد در جهان شهريار
برفتند و زيشان بجز نام زشت * نماند و نيابند خرّم بهشت
نماند همين نيز بر هفتواد * بپيچد بفرجام اين بد نژاد
ز گفتار ايشان دل شهريار * چنان تازه شد چون گل اندر بهار
خوش آمدش گفتار آن دلنواز * بكرد آشكارا و بنمود راز
كه فرزند ساسان منم اردشير * يكى پند بايد مرا دلپذير
چه سازيم با كرم و با هفتواد * كه نام و نژادش بگيتى مباد
سپهدار ايران چو بگشاد راز * جوانانش بردند هر دو نماز
بگفتند هر دو كه نوشه بدى * هميشه ز تو دور دست بدى
تن و جان ما پيش تو بنده باد * هميشه روان تو پاينده باد
سخنها كه پرسيدى از ما درست * بگوييم تا چاره سازى نخست
تو در جنگ با كرم و با هفتواد * بسنده نه اى گر نه پيچى ز داد
يكى جاى دارند بر تيغ كوه * به دو اندرون كرم و گنج و گروه
بپيش اندرون شهر و دريا به پشت * دژى بر سر كوه و راهى درشت
همان كرم كز مغز آهرمنست * جهان آفريننده را دشمنست
همى كرم خوانى بچرم اندرون * يكى ديو جنگيست ريزنده خون
سخنها چو بشنيد زو اردشير * همه مهر جوينده و دلپذير
بديشان چنين گفت كآرى رواست * به دو نيك ايشان مرا با شماست
جوانان ورا پاسخ آراستند * دل هوشمندش بپيراستند
كه ما بندگانيم پيشت بپاى * هميشه بنيكى ترا رهنماى
ز گفتار ايشان دلش گشت شاد * همى رفت پيروز و دل پر ز داد
چو بر داشت ز انجا جهاندار شاه * جوانان برفتند با او به راه
همى رفت روشن دل و ياد گير * سر افراز تا خورهء اردشير
چو بر شاه بر شد سپاه انجمن * بزرگان فرزانه و راى زن
بر آسود يك چند و روزى بداد * بيامد سوى مهرك نوش زاد
چو مهرك بياراست رفتن بجنگ * جهان كرد بر خويشتن تار و تنگ
بجهرم چو نزديك شد پادشا * نهان گشت زو مهرك بىوفا
دل پادشا پر ز پيكار شد * همى بود تا او گرفتار شد