بفرمود پس شهريار بلند * زدن پيش دريا دو دار بلند
دو بد خواه را زنده بر دار كرد * دل دشمن از خواب بيدار كرد
بيامد ز قلب سپه شهر گير * بكشت آن دو تن را بباران تير
بتاراج داد آن همه خواسته * شد از خواسته لشكر آراسته
بدژ هرچ بود از كران تا كران * فرود آوريدند فرمانبران
ز پر مايه چيزى كه بد دلپذير * همى تاخت تا خرّهء اردشير
بكرد اندران كشور آتشكده * به دو تازه شد مهرگان و سده
سپرد آن زمان كشور و تاج و تخت * بدان ميزبانان بيدار بخت
و زان جايگه رفت پيروز و شاد * بگسترد بر كشور پارس داد
چو آسودهتر گشت مرد و ستور * بياورد لشكر سوى شهر گور
بكرمان فرستاد چندى سپاه * يكى مرد شايستهء تاج و گاه
و زان جايگه شد سوى طيسفون * سر بخت بد خواه كرده نگون
چنين است رسم جهان جهان * همى راز خويش از تو دارد نهان
نسازد تو ناچار با او بساز * كه روزى نشيب است و روزى فراز
چو از گفتهء كرم پرداختم * درى ديگر از اردشير آختم
[ پادشاهى ساسانيان ]
پادشاهى اردشير [ بابكان چهل سال و دو ماه بود ]
[ بر تخت نشستن اردشير ]
ببغداد بنشست بر تخت عاج * بسر بر نهاد آن دلافروز تاج
كمر بسته و گرز شاهان بدست * بياراسته جايگاه نشست
شهنشاه خواندند زان پس ورا * ز گشتاسپ نشناختى كس ورا
چو تاج بزرگى بسر بر نهاد * چنين كرد بر تخت پيروزه ياد
كه اندر جهان داد گنج منست * جهان زنده از بخت و رنج منست
كس اين گنج نتواند از من ستد * بد آيد بمردم ز كردار بد
چو خشنود باشد جهاندار پاك * ندارد دريغ از من اين تيره خاك
جهان سر بسر در پناه منست * پسنديدن داد راه منست
نبايد كه از كار داران من * ز سرهنگ و جنگى سواران من
بخسپد كسى دل پر از آرزوى * گر از بنده گر مردم نيك خوى
گشادست بر هر كس اين بارگاه * ز بد خواه و ز مردم نيك خواه
همه انجمن خواندند آفرين * كه آباد بادا بدادت زمين
فرستاد بر هر سوى لشكرى * كه هر جا كه باشد ز دشمن سرى
سر كينه ورشان به راه آوريد * گر آيين شمشير و گاه آوريد
[ سرگذشت اردشير با دختر اردوان ]
بدانگه كه شاه اردوان را بكشت * ز خون وى آورد گيتى بمشت
بدان فرّ و اورند شاه اردشير * شده شادمان مرد برنا و پير