يكى شارستان كرد پر كاخ و باغ * به دو اندرون چشمه و دشت و راغ
كه اكنون گرانمايه دهقان پير * همى خواندش خورّهء اردشير
يكى چشمه بد بىكران اندروى * فراوان ازو رود بگشاد و جوى
بر آورد زان چشمه آتشكده * به دو تازه شد مهر و جشن سده
بگرد اندرش باغ و ميدان و كاخ * برآورده شد جايگاه فراخ
چو شد شاه با دانش و فر و زور * همى خواندش مرزبان شهر گور
بگرد اندرش روستاها بساخت * چو آباد كردش كس اندر نشناخت
بجايى يكى ژرف دريا بديد * همى كوه بايست پيشش بريد
ببردند ميتين و مردان كار * و زان كوه ببريد صد جويبار
همى راند از كوه تا شهرگور * شد آن شارستان پر سراى و ستور
[ جنگ اردشير با كردان ]
سپاهى ز اصطخر بىمر ببرد * بشد ساخته تا كند رزم كرد
بنيكى ز يزدان همى جست مزد * كه ريزد بران بوم و بر خون دزد
چو شاه اردشير اندر آمد بتنگ * پذيره شدش كرد بىمر بجنگ
يكى كار بد خوار دشوار گشت * ابا كرد كشور همه يار گشت
يكى لشكرى كُرد بد پارسى * فزونتر ز گردان او يك به سى
يكى روز تا شب بر آويختند * سپاه جهاندار بگريختند
ز بس كشته و خسته بر دشت جنگ * شد آوردگه را همه جاى تنگ
جز از شاه با خوار مايه سپاه * نبد نامدارى بدان رزمگاه
ز خورشيد تابان و ز گرد و خاك * زبانها شد از تشنگى چاك چاك
هم انگه درفشى بر آورد شب * كه بنشاند آن جنگ و جوش و جلب
يكى آتشى ديد بر سوى كوه * بيامد جهاندار با آن گروه
سوى آتش آورد روى اردشير * همان اندكى مرد برنا و پير
چو تنگ اندر آمد شبانان بديد * بران ميش و بز پاسبانان بديد
فرود آمد از باره شاه و سپاه * دهانش پر از خاك آوردگاه
از يشان سبك اردشير آب خواست * هم انگه ببردند با آب ماست
بياسود و لختى چريد آنچ ديد * شب تيره خفتان بسر بركشيد
ز خفتان شايسته بد بسترش * ببالين نهاد آن كيى مغفرش
سپيده چو برزد ز درياى آب * سر شاه ايران بر آمد ز خواب
بيامد ببالين او سر شبان * كه پدرام باد از تو روز و شبان
چه آمد كه اين جاى راه تو بود * كه نه در خور خوابگاه تو بود
بپرسيد زان سر شبان راه شاه * كز ايدر كجا يابم آرامگاه
چنين داد پاسخ كه آباد جاى * نيابى مگر باشدت رهنماى
از ايدر كنون چار فرسنگ راه * چو رفتى پديد آيد آرامگاه
و زان روى پيوسته شد ده بده * بده در يكى نامبردار مه
چو بشنيد زان سر شبان اردشير * ببرد از رمه راهبر چند پير
سپهبد ز كوه اندر آمد بده * از ان ده سبك پيش او رفت مه