به راه اندرون نيز آژير بود * كه با او سپاه جهانگير بود
جهان ديده بيدار دل بود پير * بدانست انديشهء اردشير
بيامد بياورد استا و زند * چنين گفت كز كردگار بلند
نژندست پر مايه جان سباك * اگر دل ندارد سوى شاه پاك
چو آگاهى آمد ز شاه اردشير * كه آورد لشكر بدين آبگير
چنان سير سر گشتم از اردوان * كه از پير زن گشت مرد جوان
مرا نيك پى مهربان بنده دان * شكيبا دل و راز داننده دان
چو بشنيد زو اردشير اين سخن * يكى ديگر انديشه افگند بن
مر او را بجاى پدر داشتى * بران نامدارانش سر داشتى
دل شاه ز انديشه آزاد شد * سوى آذر رام خرّاد شد
نيايش بسى كرد پيش خداى * كه باشدش بر نيكوى رهنماى
بهر كار پيروزگر داردش * درخت بزرگى ببر داردش
و زان جايگه شد بپرده سراى * عرض پيش او رفت با كدخداى
سپه را درم داد و آباد كرد * ز دادار نيكى دهش ياد كرد
چو شد لشكرش چون دلاور پلنگ * سوى بهمن اردوان شد بجنگ
چو گشتند نزديك با يكديگر * برفتند گردان پرخاشخر
سپاه از دو رويه كشيدند صف * همه نيزه و تيغ هندى به كف
چو شيران جنگى برآويختند * چو جوى روان خون همى ريختند
بدين گونه تا گشت خورشيد زرد * هوا پر ز گرد و زمين پر ز مرد
چو شد چادر چرخ پيروزه رنگ * سپاه سباك اندر آمد بجنگ
بر آمد يكى باد و گردى چو قير * بيامد ز قلب سپاه اردشير
بيفگند زيشان فراوان بگرز * كه با زور و دل بود و با فرّ و برز
گريزان بشد بهمن اردوان * تنش خستهء تير و تيره روان
پس اندر همى تاخت شاه اردشير * ابا نالهء بوق و باران تير
برين هم نشان تا به شهر صطخر * كه بهمن به دو داشت آواز و فخر
ز گيتى چو برخاست آواز شاه * ز هر سو بپيوست بىمر سپاه
مر او را فراوان نمودند گنج * كجا بهمن آگنده بود آن برنج
درمهاى آگنده را برفشاند * بنيرو شد از پارس لشكر براند
[ جنگ اردشير با اردوان و كشته شدن اردوان ]
چو آگاهى آمد سوى اردوان * دلش گشت پر بيم و تيره روان
چنين گفت كين راز چرخ بلند * همى گفت با من خداوند پند
هران بد كز انديشه بيرون بود * ز بخشش بكوشش گذر چون بود
گمانى نبردم كه از اردشير * يكى نامجوى آيد و شهر گير
در گنج بگشاد و روزى بداد * سپه برگرفت و بنه برنهاد
ز گيل و ز ديلم بيامد سپاه * همى گرد لشكر بر آمد به ماه
و زان روى لكشر بياورد شاه * سپاهى كه بر باد بر بست راه
ز بس نالهء بوق با كرّ ناى * ترنگيدن زنگ و هندى دراى