تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 854

مساهمون:

ص٨٥٤
كه جاويد بادا سر تاج دار * خجسته برو گردش روزگار
ز گيتى مبيناد جز كام خويش * نوشته بر ايوانها نام خويش
همان دوده و لشكر و كشورش * همان خسروى قامت و منظرش

[ آغاز داستان اشكانيان ]

كنون اى سراينده فرتوت مرد * سوى گاه اشكانيان باز گرد
چه گفت اندر آن نامهء راستان * كه گوينده ياد آرد از باستان
پس از روزگار سكندر جهان * چه گويد كرا بود تخت مهان
چنين گفت داننده دهقان چاچ * كزان پس كسى را نبود تخت عاج
بزرگان كه از تخم آرش بدند * دلير و سبكبار و سر كش بدند
بگيتى بهر گوشه‌يى بر يكى * گرفته ز هر كشورى اندكى
چو بر تختشان شاد بنشاندند * ملوك طوايف همى خواندند
برين گونه بگذشت سالى دويست * تو گفتى كه اندر زمين شاه نيست
نكردند ياد اين ازان آن ازين * بر آسود يك چند روى زمين
سكندر سگاليد زين گونه راى * كه تا روم آباد ماند بجاى
نخست اشك بود از نژاد قباد * دگر گرد شاپور خسرو نژاد
ز يك دست گودرز اشكانيان * چو بيژن كه بود از نژاد كيان
چو نرسى و چون اورمزد بزرگ * چو آرش كه بد نامدار سترگ
چو زو بگذرى نامدار اردوان * خردمند و باراى و روشن روان
چو بنشست بهرام ز اشكانيان * ببخشيد گنجى بارزانيان
ورا خواندند اردوان بزرگ * كه از ميش بگسست چنگال گرگ
ورا بود شيراز تا اصفهان * كه داننده خواندش مرز مهان
باصطخر بد بابك از دست اوى * كه تنّين خروشان بد از شست اوى
چو كوتاه شد شاخ و هم بيخشان * نگويد جهاندار تاريخشان
كزيشان جز از نام نشنيده‌ام * نه در نامهء خسروان ديده‌ام

[ خواب ديدن بابك در كار ساسان ]

سكندر چو نوميد گشت از جهان * بيفگند رايى ميان مهان
بدان تا نگيرد كس از روم ياد * بماند مر ان كشور آباد و شاد
چو دانا بود بر زمين شهريار * چنين آورد دانش شاه بار
چو دارا برزم اندرون كشته شد * همه دوده را روز برگشته شد
پسر بد مر او را يكى شاد كام * خردمند و جنگى و ساسان بنام
پدر را بران گونه چون كشته ديد * سر بخت ايرانيان گشته ديد
از ان لشكر روم بگريخت اوى * بدام بلا در نياويخت اوى
بهندوستان در بزارى بمرد * ز ساسان يكى كودكى ماند خرد
بدين هم نشان تا چهارم پسر * همى نام ساسانش كردى پدر
شبانان بدندى و گر ساربان * همه ساله با رنج و كار گران
چو كهتر پسر سوى بابك رسيد * بدشت اندرون سر شبان را بديد
به دو گفت مزدورت آيد به كار * كه ايدر گذارد ببد روزگار