تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 850

مساهمون:

ص٨٥٠
ورا جرم خواند جهان ديده پير * به دو اندرون بيشه و آبگير
چو پرسى ترا پاسخ آيد ز كوه * كه آواز او بشنود هر گروه
بياريد مر پير فرتوت را * هم ايدر بداريد تابوت را
بپرسيد اگر كوه پاسخ دهد * شما را بدين راى فرّخ نهد
برفتند پويان بكردار غرم * بدان بيشه كش باز خوانند جرم
بگفتند پاسخ چنين داد باز * كه تابوت شاهان چه داريد راز
كه خاك سكندر باسكندريست * كجا كرده بد روزگارى كه زيست
چو آواز بشنيد لشكر برفت * ببردند زان بيشه صندوق تفت

[ شيون فرزانگان بر اسكندر ]

چو آمد سكندر باسكندرى * جهان را دگر گونه شد داورى
بهامون نهادند صندوق اوى * زمين شد سراسر پر از گفت و گوى
باسكندرى كودك و مرد و زن * بتابوت او بر شدند انجمن
اگر بر گرفتى ز مردم شمار * مهندس فزون آمدى صد هزار
حكيم ارسطاليس پيش اندرون * جهانى برو ديدگان پر ز خون
بران تنگ صندوق بنهاد دست * چنين گفت كاى شاه يزدان پرست
كجا آن هش و دانش و راى تو * كه اين تنگ تابوت شد جاى تو
بروز جوانى برين مايه سال * چرا خاك را برگزيدى نهال
حكيمان رومى شدند انجمن * يكى گفت كاى پيل رويينه تن
ز پايت كه افگند و جانت كه خست * كجا آن همه حزم و راى و نشست
دگر گفت چندين نهفتى تو زر * كنون زرّ دارد تنت را ببر
دگر گفت كز دست تو كس نرست * چرا سودى اى شاه با مرگ دست
دگر گفت كآسودى از درد و رنج * هم از جستن پادشاهى و گنج
دگر گفت چون پيش داور شوى * همان بر كه كشتى همان بدروى
دگر گفت بىدستگاه آن بود * كه ريزندهء خون شاهان بود
دگر گفت ما چون تو باشيم زود * كه بودى تو چون گوهر نابسود
دگر گفت چون بيندت اوستاد * بياموزد آن چيز كت نيست ياد
دگر گفت كز مرگ چون تو نرست * ببيشى سزد گر نيازيم دست
دگر گفت كاى برتر از ماه و مهر * چه پوشى همى زانجمن خوب چهر
دگر گفت مرد فراوان هنر * بكوشد كه چهره بپوشد بزر
كنون اى هنرمند مرد دلير * ترا زرّ زرد آوريدست زير
دگر گفت ديبا بپوشيده‌اى * نپوشيده را نيز رخ ديده‌اى
كنون سر ز ديبا برآور كه تاج * همى جويدت ياره و تخت و عاج
دگر گفت كز ماه رخ بندگان * ز چينى و رومى پرستندگان
بريدى و زر دارى اندر كنار * برسم كيان زرّ و ديبا مدار
دگر گفت پرسنده پرسد كنون * چه ياد آيدت پاسخ رهنمون
كه خون بزرگان چرا ريختى * به سختى بگنج اندر آويختى
خنك آن كسى كز بزرگان بمرد * ز گيتى جز از نيك نامى نبرد