كه آن نامهء شاه گيهان رسيد * ز بد كام دستش ببايد كشيد
از ان بد كه كردى مينديش نيز * از انديشه درويش را بخش چيز
بپرهيز و جان را بيزدان سپار * بگيتى جز از تخم نيكى مكار
همه مرگ راييم تا زندهايم * ببيچارگى در سر افگندهايم
نه هر كس كه شد پادشاهى ببرد * برفت و بزرگى كسى را سپرد
بپرهيز و خون بزرگان مريز * كه نفرين بود بر تو تا رستخيز
و ديگر كه چون اندر ايران سپاه * نباشد همان شاه در پيش گاه
ز ترك و ز هند و ز سقلاب و چين * سپاه آيد از هر سوى همچنين
بروم آيد آن كس كه ايران گرفت * اگر كين بسيچيد نباشد شگفت
هرانكس كه هست از نژاد كيان * نبايد كه از باد يابد زيان
بزرگان و آزادگان را بخوان * ببخش و بسور و براى و بخوان
سزاوار هر مهترى كشورى * بياراى و آغاز كن دفترى
بنام بزرگان و آزادگان * كزيشان جهان يافتى رايگان
يكى را مده بر دگر دستگاه * كسى را مخوان بر جهان نيز شاه
سپر كن كيان را همه پيش بوم * چو خواهى كه لشكر نيايد بروم
سكندر چو پاسخ بران گونه يافت * بانديشه و راى ديگر شتافت
بزرگان و آزادگان را ز دهر * كسى را كش از مردمى بود بهر
بفرمود تا پيش او خواندند * بجاى سزاوار بنشاندند
يكى عهد بنوشت تا هر يكى * فزونى نجويد ز دهر اندكى
بران نامداران جوينده كام * ملوك طوايف نهادند نام
همان شب سكندر ببابل رسيد * مهان را بديدار خود شاد ديد
يكى كودك آمد زنى را بشب * به دو ماند هر كس كه ديدش عجب
سرش را چون سر شير و بر پاى سُم * چو مردم بر و كتف و چون گاو دُم
بمرد از شگفتى هم انگه كه زاد * سزد گر نباشد ازان زن نژاد
ببردند هم در زمان نزد شاه * به دو كرد شاه از شگفتى نگاه
بفالش بد آمد هم انگاه گفت * كه اين بچّه در خاك بايد نهفت
ز اختر شناسان بسى پيش خواند * و ز ان كودك مرده چندى براند
ستاره شمر زان غمى گشت سخت * بپوشيد بر خسرو نيك بخت
ز اختر شناسان بپرسيد و گفت * كه گر هيچ ماند سخن در نهفت
هم اكنون ببرّم سرانتان ز تن * نيابيد جز كام شيران كفن
ستاره شمر چون بر آشفت شاه * به دو گفت كاى نامور پيشگاه
تو بر اختر شير زادى نخست * بر موبدان و ردان شد درست
سر كودك مرده بينى چو شير * بگردد سر پادشاهيت زير
پر آشوب گردد زمين چند گاه * چنين تا نشيند يكى پيشگاه
ستاره شمر بيش ازين هرك بود * همى گفت و آن را نشانه نمود
سكندر چو بشنيد زان شد غمى * براى و بمغزش در آمد كمى
چنين گفت كز مرگ خود چاره نيست * مرا دل پر انديشه زين باره نيست