تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 848

مساهمون:

ص٨٤٨
مرا بيش ازين زندگانى نبود * زمانه نكاهد نخواهد فزود

[ نامهء اسكندر به نزديك مادر و اندرز كردن ]

ببابل هم ان روز شد دردمند * بدانست كامد بتنگى گزند
دبير جهان ديده را پيش خواند * هرانچش بدل بود با او براند
بمادر يكى نامه فرمود و گفت * كه آگاهئ مرگ نتوان نهفت
ز گيتى مرا بهره اين بد كه بود * زمان چون نكاهد نشايد فزود
تو از مرگ من هيچ غمگين مشو * كه اندر جهان اين سخن نيست نو
هرانكس كه زايد ببايدش مرد * اگر شهريارست گر مرد خرد
بگويم كنون با بزرگان روم * كه چون باز گردند زين مرز و بوم
نجويند جز راى و فرمان تو * كسى بر نگردد ز پيمان تو
هرانكس كه بودند ز ايرانيان * كزيشان بدى روميان را زيان
سپردم بهر مهترى كشورى * كه گردد بران پادشاهى سرى
همانا نيازش نيايد بروم * برآسايد آن كشور و مرز و بوم
مرا مرده در خاك مصر آگنيد * ز گفتار من هيچ مپراگنيد
بسالى ز دينار من صد هزار * ببخشيد بر مردم خيش كار
گر آيد يكى روشنك را پسر * بود بىگمان زنده نام پدر
نبايد كه باشد جزو شاه روم * كه او تازه گرداند آن مرز و بوم
دگر دختر آيد بهنگام بوس * بپيوند با تخمهء فيلقوس
تو فرزند خوانش نه داماد من * به دو تازه كن در جهان ياد من
دگر دختر كيد را بىگزند * فرستيد نزد پدر ارجمند
ابا ياره و برده و نيك خواه * عمارى بسيچيد با او به راه
همان افسر و گوهر و سيم و زر * كه آورده بود او ز پيش پدر
برفتن چنو گشت همداستان * فرستيد با او بهندوستان
من ايدر همه كار كردم ببرگ * به بيچارگى دل نهادم بمرگ
نخست آنك تابوت زرّين كنند * كفن بر تنم عنبر آگين كنند
ز زربفت چينى سزاوار من * كسى كو به پيچد ز تيمار من
در و بند تابوت ما را بقير * بگيرند و كافور و مشك و عبير
نخست آگنند اندرو انگبين * ز بر انگبين زير ديباى چين
ازان پس تن من نهند اندران * سر آمد سخن چون بر آمد روان
تو پند من اى مادر پر خرد * نگه دار تا روز من بگذرد
ز چيزى كه آوردم از هند و چين * ز توران و ايران و مكران زمين
بدار و ببخش آنچ افزون بود * و ز اندازهء خويش بيرون بود
به تو حاجت آنستم اى مهربان * كه بيدار باشى و روشن روان
ندارى تن خويش را رنجه بس * كه اندر جهان نيست جاويد كس
روانم روان ترا بىگمان * ببيند چو تنگ اندر آيد زمان
شكيبايى از مهر نامى تراست * سبكسر بود هرك او كهتر است
ترا مهر بُد بر تنم سال و ماه * كنون جان پاكم ز يزدان بخواه