ز رفتن چو گشتند يك سر ستوه * يكى ژرف دريا بد آن روى كوه
پديد آمد و شاد شد زان سپاه * كه دريا و هامون بديدند راه
سوى ژرف دريا همى راندند * جهان آفرين را همى خواندند
دد و دام بد هر سوى بىشمار * سپه را نبد خوردنى جز شكار
پديد آمد از دور مردى سترگ * پر از موى با گوشهاى بزرگ
تنش زير موى اندرون همچون نيل * دو گوشش بكردار دو گوش پيل
چو ديدند گردنكشان زان نشان * ببردند پيش سكندر كشان
سكندر نگه كرد زو خيره ماند * بروبر همى نام يزدان بخواند
چه مردى به دو گفت نام تو چيست * ز دريا چه يا بى و كام تو چيست
به دو گفت شاها مرا باب و مام * همان گوش بستر نهادند نام
بپرسيد كان چيست بميان آب * كز ان سوى مىبرزند آفتاب
از ان پس چنين گفت كاى شهريار * هميشه بدى در جهان نامدار
يكى شارستانست اين چون بهشت * كه گويى نه از خاك دارد سرشت
نبينى به دو اندر ايوان و خان * مگر پوشش از ماهى و استخوان
بر ايوانها چهر افراسياب * نگاريده روشن تر از آفتاب
همان چهر كىخسرو جنگ جوى * بزرگى و مردى و فرهنگ اوى
بران استخوان بر نگاريده پاك * نبينى به شهر اندرون گرد و خاك
ز ماهى بود مردمان را خروش * ندارند چيزى جزين پرورش
چو فرمان دهد نامبردار شاه * روم من بران شارستان بىسپاه
سكندر بدان گوش ور گفت رو * بياور كسى تا چه بينيم نو
بشد گوش بستر هم اندر زمان * ازان شارستان برد مردم دمان
گذشتند بر آب هفتاد مرد * خرد يافته مردم سالخورد
همه جامههاشان ز خزّ و حرير * ازو چند برنا بُد و چند پير
ازو هرك پيرى بُد و نام داشت * پر از در زرين يكى جام داشت
كسى كو جوان بود تاجى بدست * بر قيصر آمد سر افگنده پست
برفتند و بردند پيشش نماز * بگفتند با او زمانى دراز
ببود آن شب و گاه بانگ خروس * ز درگاه برخاست آواى كوس
و زان جايگه سوى بابل كشيد * زمين گشت از لشكرش ناپديد
[ نامهء اسكندر نزد ارسطاطاليس و پاسخ يافتن ]
بدانست كش مرگ نزديك شد * بروبر همى روز تاريك شد
بران بودش انديشه كاندر جهان * نماند كسى از نژاد مهان
كه لشكر كشد جنگ را سوى روم * نهد پى بران خاك آباد بوم
چو مغز اندرين كار خود كامه كرد * هم انگه سطاليس را نامه كرد
هر انكس كجا بد ز تخم كيان * بفرمودشان تا ببندد ميان
همه روى را سوى درگه كنند * ز بدها گمانيش كوته كنند
چو اين نامه بردند نزد حكيم * دل ارسطاليس شد به دو نيم
هم اندر زمان پاسخ نامه كرد * ز مژگان تو گفتى سر خامه كرد