بشب ماده گويا و بويا شود * چو روشن شود نرّ گويا شود
سكندر بشد با سواران روم * همان نامداران آن مرز و بوم
بپرسيد زيشان كه اكنون درخت * سخن كى سرايد بآواز سخت
چنين داد پاسخ به دو ترجمان * كه از روز چون بگذرد نه زمان
سخن گوى گردد يكى زين درخت * كه آواز او بشنود نيك بخت
شب تيرهگون ماده گويا شود * برو برگ چون مشك بويا شود
بپرسيد چون بگذريم از درخت * شگفتى چه پيش آيد اى نيك بخت
چنين داد پاسخ كزو بگذرى * ز رفتنت كوته شود داورى
چو زو بر گذشتى نماندت جاى * كران جهان خواندش رهنماى
بيابان و تاريكى آيد بپيش * بسيرى نيامد كس از جان خويش
نه كس ديد از ما نه هرگز شنيد * كه دام و دد و مرغ بر ره پريد
همى راند با روميان نيك بخت * چو آمد بنزديك گويا درخت
زمينش ز گرمى همى بر دميد * ز پوست ددان خاك پيدا نديد
ز گوينده پرسيد كين پوست چيست * ددان را برين گونه درّنده كيست
چنين داد پاسخ بد و نيك بخت * كه چندين پرستنده دارد درخت
چو بايد پرستندگان را خورش * ز گوشت ددان باشدش پرورش
چو خورشيد بر تيغ گنبد رسيد * سكندر ز بالا خروشى شنيد
كه آمد ز برگ درخت بلند * خروشى پر از سهم و ناسودمند
بترسيد و پرسيد زان ترجمان * كه اى مرد بيدار نيكى گمان
چنين برگ گويا چه گويد همى * كه دل را بخوناب شويد همى
چنين داد پاسخ كه اى نيك بخت * همى گويد اين برگ شاخ درخت
كه چندين سكندر چه پويد بدهر * كه برداشت از نيكويهاش بهر
ز شاهيش چون سال شد بر دو هفت * ز تخت بزرگى ببايدش رفت
سكندر ز ديده بباريد خون * دلش گشت پر درد از رهنمون
از ان پس بكس نيز نگشاد لب * پر از غم همى بود تا نيم شب
سخن گوى شد برگ ديگر درخت * دگر باره پرسيد زان نيك بخت
چه گويد همى اين دگر شاخ گفت * سخن گوى بگشاد راز از نهفت
چنين داد پاسخ كه اين ماده شاخ * همى گويد اندر جهان فراخ
از آز فراوان نگُنجى همى * روان را چرا بر شكنجى همى
ترا آز گرد جهان گشتن است * كس آزردن و پادشا كشتن است
نماندت ايدر فراوان درنگ * مكن روز بر خويشتن تار و تنگ
بپرسيد از ترجمان پادشا * كه اين مرد روشن دل و پارسا
يكى باز پرسش كه باشم بروم * چو پيش آيد آن گردش روز شوم
مگر زنده بيند مرا مادرم * يكى تا برخ بر كشد چادرم
چنين گفت با شاه گويا درخت * كه كوتاه كن روز و بر بند رخت
نه مادرت بيند نه خويشان بروم * نه پوشيده رويان آن مرز و بوم
به شهر كسان مرگت آيد نه دير * شود اختر و تاج و تخت از تو سير