به دو گفت منديش و رامش گزين * من از تو ندارم بدل هيچ كين
چو مادرت بر تخت زرّين نشست * من اندر نهادم بدست تو دست
بگفتم كه من دست شاه زمين * بدست تو اندر نهم همچنين
همان روز پيمان من شد تمام * نه خوب آيد از شاه گفتار خام
سكندر منم و ان زمان من بدم * به خوبى بسى داستانها زدم
همان روز قيدافه آگاه بود * كه اندر كفت پنجهء شاه بود
پرستنده را گفت قيصر كه تخت * بياراى زير گُلَفْشان درخت
بفرمود تا خوان بياراستند * نوازندهء رود و مىخواستند
بفرمود تا خلعت خسروى * ز رومى و چينى و از پهلوى
ببخشيد يارانش را سيم و زر * كرا در خور آمد كلاه و كمر
بطينوش فرمود كايدر مه ايست * كه اين بيشه دورست راه تو نيست
بقيدافه گوى اى هشيوار زن * جهاندار و بينا دل و راى زن
بدارم وفاى تو تا زندهام * روان را به مهر تو آگندهام
[ رفتن اسكندر به شهر برهمنان ]
و ز ان جايگه لشكر اندر كشيد * دمان تا به شهر برهمن رسيد
بدان تا ز كردارهاى كهن * بپرسد ز پرهيزگاران سخن
برهمن چو آگه شد از كار شاه * كه آورد زان روى لشكر به راه
پرستنده مرد اندر آمد ز كوه * شدند اندران آگهى همگروه
نوشتند پس نامهيى بخردان * بنزد سكندر سر موبدان
سر نامه بود آفرين نهان * ز داننده بر شهريار جهان
كه پيروز گر باد همواره شاه * بافزايش و دانش و دستگاه
دگر گفت كاى شهريار سترگ * ترا داد يزدان جهان بزرگ
چه دارى بدين مرز بىارز راى * نشست پرستندگان خداى
گرين آمدنت از پى خواستهست * خرد بىگمان نزد تو كاسته ست
بر ما شكيبايى و دانش است * ز دانش روانها پر از رامش است
شكيبايى از ما نشايد ستد * نه كسى را ز دانش رسد نيز بد
نبينى جز از برهنه يك رمه * پراگنده از روزگار دمه
اگر بودن ايدر دراز آيدت * بتخم گياها نياز آيدت
فرستاده آمد بر شهريار * ز بيخ گيا بر ميانش ازار
سكندر فرستاده و نامه ديد * بىآزارى و رامشى برگزيد
سپه را سراسر هم آنجا بماند * خود و فيلسوفان رومى براند
پرستنده آگه شد از كار شاه * پذيره شدندش يكايك به راه
ببردند بىمايه چيزى كه بود * كه نه گنج بدشان نه كشت و درود
يكايك برو خواندند آفرين * بران بر منش شهريار زمين
سكندر چو روى برهمن بديد * بران گونه آواز ايشان شنيد
دوان و برهنه تن و پاى و سر * تنان بىبر و جان ز دانش ببر
ز برگ گيا پوشش از تخم خورد * بر آسوده از رزم و روز نبرد