تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 823

مساهمون:

ص٨٢٣
به مردى تو گستاخ گشتى چنين * كه مهتر شدى بر زمان و زمين
همه نيكويها ز يزدان شناس * وزو دار تا زنده باشى سپاس
تو گويى بدانش كه گيتى مراست * نبينم همى گفت و گوى تو راست
كجا آورد دانش تو بها * چو آيى چنين در دم اژدها
بدوزى بروز جوانى كفن * فرستاده‌يى سازى از خويشتن
مرا نيست آيين خون ريختن * نه بر خيره با مهتر آويختن
چو شاهى بكارى توانا بود * ببخشايد از داد و دانا بود
چنان دان كه ريزندهء خون شاه * جز آتش نبيند بفرجام گاه
تو ايمن بباش و بشادى برو * چو رفتى يكى كار برساز نو
كزين پس نيايى بپيغمبرى * ترا خاك داند كه اسكندرى
ندانم كسى را ز گردنكشان * كه از چهر او من ندارم نشان
نگاريده هم زين نشان بر حرير * نهاده به نزديكى يادگير
برو راند هم حكم اختر شناس * كزو ايمنى باشد اندر هراس
چو بخشنده شد خسرو راى زن * زمانه بگويد بمرد و بزن
تو تا ايدرى بيطقون خوانمت * برين هم نشان دور بنشانمت
بدان تا نداند كسى راز تو * همان نشنود نام و آواز تو
فرستمت بر نيكوى باز جاى * تو بايد كه باشى خداوند راى
به پيمان كه هرگز به فرزند من * به شهر من و خويش و پيوند من
نباشى بدانديش گر بدسگال * بكشور نخوانى مرا جز همال
سكندر شنيد اين سخن شاد شد * ز تيمار و ز كشتن آزاد شد
بدادار دارنده سوگند خورد * بدين مسيحا و گرد نبرد
كه با بوم و با رُست و فرزند تو * بزرگان كه باشند پيوند تو
نسازم جز از خوبى و راستى * نه انديشم از كژّى و كاستى
چو سوگند شد خورده قيدافه گفت * كه اين پند بر تو نشايد نهفت
چنان دان كه طينوش فرزند من * كم انديشد از دانش و پند من
يكى بادسارست داماد فور * نبايد كه داند ز نزديك و دور
كه تو با سكندر ز يك پوستى * گر ايدونك با او بدل دوستى
كه او از پى فور كين آورد * بجنگ آسمان بر زمين آورد
كنون شاد و ايمن بايوان خرام * ز تيمار گيتى مبر هيچ نام

[ چاره نمودن اسكندر با طينوش ]

سكندر بيامد دلى همچو كوه * رها گشته از شاه دانش پژوه
نبودش ز قيدافه چين در به روى * نبرداشت هرگز دل از آرزوى
ببود آن شب و بامداد پگاه * ز ايوان بيامد بنزديك شاه
سپهدار در خان پيل استه بود * همه گرد بر گرد او رسته بود
سر خانه را پيكر از جزع و زر * بزر اندرون چند گونه گهر
بپيش اندرون دستهء مشك بوى * دو فرزند بايسته در پيش اوى
چو طينوش اسپ افگن و قيدروش * نهاده بگفتار قيدافه گوش