بجان ياد دارم وفاى ترا * نجويم به چيزى جفاى ترا
برادر بود نيك خواهت مرا * بجاى صليب است گاهت مرا
نگه كرد قيدافه سوگند اوى * يگانه دل و راست پيوند اوى
همه كاخ كرسىء زرّين نهاد * بپيش اندر آرايش چين نهاد
بزرگان و نيك اختران را بخواند * يكايك بران كرسىء زر نشاند
ازان پس گرامى دو فرزند را * بياورد خويشان و پيوند را
چنين گفت كاندر سراى سپنج * سزد گر نباشيم چندين برنج
نبايد كزين گردش روزگار * مرا بهره كين آيد و كارزار
سكندر نخواهد شد از گنج سير * و گر آسمان اندر آرد به زير
همى رنج ما جويد از بهر گنج * همه گنج گيتى نيرزد برنج
برآنم كه با او نسازيم جنگ * نه بر پادشاهى كنم كار تنگ
يكى پاسخ پندمندش دهيم * سرش بر فرازيم و پندش دهيم
اگر جنگ جويد پس از پند من * به بيند پس از پند من بند من
از ان سان شوم پيش او با سپاه * كه بخشايش آرد برو چرخ و ماه
ازين آزمايش ندارد زيان * بماند مگر دوستى در ميان
چه گوييد و اين را چه پاسخ دهيد * مرا اندرين راى فرّخ نهيد
همه مهتران سر برافراختند * همى پاسخ پادشا ساختند
بگفتند كاى سرور داد و راد * ندارد كسى چون تو مهتر به ياد
نگويى مگر آنك بهتر بود * خنك شهر كش چون تو مهتر بود
اگر دوست گردد ترا پادشا * چه خواهد جزين مردم پارسا
نه آسيب آيد بدين گنج تو * نيرزد همه گنجها رنج تو
چو اسكندرى كو بيايد ز روم * بشمشير دريا كند روى بوم
همى از درت باز گردد به چيز * همه چيز دنيى نيرزد پشيز
جز از آشتى ما نبينيم روى * نه و الا بود مردم كينه جوى
چو بشنيد گفتار آن بخردان * پسنديده و پاك دل موبدان
در گنج بگشاد و تاج پدر * بياورد با ياره و طوق زر
يكى تاج بد كاندران شهر و مرز * كسى گوهرش را ندانست ارز
فرستاده را گفت كين بىبهاست * هرانكس كه دارد جزو نارواست
بتاج مهان چون سزا ديدمش * ز فرزند پر مايه بگزيدمش
يكى تخت بودش بهفتاد لخت * ببستى گشايندهء نيكبخت
به پيكر يك اندر دگر بافته * بچاره سر شوشها تافته
سر پايها چون سر اژدها * ندانست كس گوهرش را بها
ازو چار صد گوهر شاهوار * همان سرخ ياقوت بد زين شمار
دو بودى بمثقال هر يك به سنگ * چو يك دانهء نار بودى برنگ
زمرّد برو چار صد پاره بود * بسبزى چو قوس قزح نابسود
گشاده شتربار بودى چهل * زنى بود چون موج دريا بدل
دگر چار صد تاى دندان پيل * چه دندان درازيش بد ميل ميل