بديد آن جوانى كه بد فرّمند * برخ چون بهار و به بالا بلند
نبودست جز پاك فرزند اوى * گرانمايه شاخ برومند اوى
فرستاده را گفت گريان هماى * كه آمد جهان را يكى كدخداى
نبود ايچ ز انديشه مغزم تهى * پر از درد بودم ز شاهنشهى
ز دادار گيهان دلم پر هراس * كجا گشته بودم ازو ناسپاس
و زان نيز كان بىگنه را كه يافت * كسى يافت گر سوى دريا شتافت
كه يزدان پسر داد و نشناختم * به آب فرات اندر انداختم
ببازوش بر بستم اين يك گهر * پسر خوار شد چون بميرد پدر
كنون ايزد او را به من باز داد * بپيروز نام و پى رشنواد
ز دينار گنجى فرو ريختند * مى و مشك و گوهر برآميختند
ببخشيد بر هرك بودش نياز * دگر هفته گنج درم كرد باز
بجايى كه دانست كاتشكده ست * و گر زند و استا و جشن سده ست
ببخشيد گنجى برين گونه نيز * بهر كشورى بر پراگند چيز
بروز دهم بامداد پگاه * سپهبد بيامد بنزديك شاه
بزرگان و داراب با او بهم * كسى را نگفتند از بيش و كم
[ بر تخت نشاندن هماى ، داراب را ]
ز درگاه پرده فروهشت شاه * بيك هفته كس را ندادند راه
جهاندار زرّين يكى تخت كرد * دو كرسى ز پيروزه و لاژورد
يكى تاج پر گوهر شاهوار * دو ياره يكى طوق گوهرنگار
همه جامهء خسروانى بزر * درو بافته چند گونه گهر
نشسته ستاره شمر پيش شاه * ز اختر همى كرد روزى نگاه
بشهريور بهمن از بامداد * جهاندار داراب را بار داد
يكى جام پر سرخ ياقوت كرد * يكى ديگرى پر ز ياقوت زرد
چو آمد بنزديك ايوان فراز * هماى آمد از دور و بردش نماز
برافشاند آن گوهر شاهوار * فرو ريخت از ديده خون بر كنار
پسر را گرفت اندر آغوش تنگ * ببوسيد و ببسود رويش بچنگ
بياورد و بر تخت زرّين نشاند * دو چشمش ز ديدار او خيره ماند
چو داراب بر تخت شاهى نشست * هماى آمد و تاج شاهى بدست
بياورد و بر تارك او نهاد * جهان را بديهيم او مژده داد
چو از تاج دارا فروزش گرفت * هما اندران كار پوزش گرفت
بداراب گفت آنچ اندر گذشت * چنان دان كه بر ما همه باد گشت
جوانى و گنج آمد و راى زن * پدر مرده و شاه بىراى زن
اگر بد كند زو مگير آن بدست * كه جز تخت هرگز مبادت نشست
چنين داد پاسخ بمادر جوان * كه تو هستى از گوهر پهلوان
نباشد شگفت ار دل آيد به جوش * بيك بد تو چندين چه دارى خروش
جهان آفرين از تو خشنود باد * دل بد سگالانت پر دود باد
ز من يادگارى بود اين سخن * كه هرگز نگردد بدفتر كهن