تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 772

مساهمون:

ص٧٧٢
ز يزدان بترس و ز ما شرم دار * نگه كن بدين گردش روزگار
يكى را برآرد بابر بلند * يكى زو شود زار و خوار و نژند
پدرت آن جهانگير لشكر فروز * نه تابوت را شد سوى نيمروز
نه رستم بكابل بنخچيرگاه * بدان شد كه تا نيست گردد بچاه
تو تا باشى اى خسرو پاك و راد * مرنجان كسى را كه دارد نژاد
چو فرزند سام نريمان ز بند * بنالد بپروردگار بلند
بپيچى ازان گرچه نيك اخترى * چو با كردگار افگند داورى
چو رستم نگهدار تخت كيان * همى بر در رنج بستى ميان
تو اين تاج ازو يافتى يادگار * نه از راه گشتاسپ و اسفنديار
ز هنگامهء كى قباد اندر آى * چنين تا بكى خسرو پاك راى
بزرگى بشمشير او داشتند * مهانرا همه زير او داشتند
ازو بند بردار گر بخردى * دلت بازگردان ز راه بدى
چو بشنيد شاه از پشوتن سخن * پشيمان شد از درد و كين كهن
خروشى برآمد ز پرده سراى * كه اى پهلوانان با داد و راى
بسيچيدن بازگشتن كنيد * مبادا كه تاراج و كشتن كنيد
بفرمود تا پاى دستان ز بند * گشادند و دادند بسيار پند
تن كشته را دخمه كردند جاى * بگفتار دستور پاكيزه راى
ز زندان بايوان گذر كرد زال * برو زار بگريست فرّخ همال
كه زارا دليرا گوا رستما * نبيرهء گو نامور نيرما
تو تا زنده بودى كه آگاه بود * كه گشتاسپ اندر جهان شاه بود
كنون گنج تاراج تو دستان اسير * پسر زار كشته بپيكان تير
مبيناد چشم كس اين روزگار * زمين باد بىتخم اسفنديار
ازان آگهى سوى بهمن رسيد * بنزديك فرّخ پشوتن رسيد
پشوتن ز رودابه پر درد شد * ازان شيون او رخش زرد شد
ببهمن چنين گفت كاى شاه نو * چو بر نيمهء آسمان ماه نو
بشبگير ازين مرز لشكر بران * كه اين كار دشوار گشت و گران
ز تاج تو چشم بدان دور باد * همه روزگاران تو سور باد
بدين خانهء زال سام دلير * سزد گر نماند شهنشاه دير
چو شد كوه بر گونهء سندروس * ز درگاه برخاست آواى كوس
بفرمود پس بهمن كينه خواه * كز انجا برانند يك سر سپاه
هم انگه بر آمد ز پرده سراى * تبيره ابا بوق و هندى دراى
از آنجا بايران نهادند روى * بگفتار دستور آزاده خوى
سپه را ز زابل به ايران كشيد * بنزديك شهر دليران كشيد
بر آسود و بر تخت بنشست شاد * جهان را همى داشت با رسم و داد
بدرويش بخشيد چندى درم * ازو چند شادان و چندى دژم
جهانا چه خواهى ز پروردگان * چه پروردگان داغ دل بردگان