مهان جهان را كه دارند گنج * نداريم زان نيكويها برنج
چو هنگام زادنش آمد فراز * ز شهر و ز لشكر همى داشت راز
همى تخت شاهى پسند آمدش * جهان داشتن سودمند آمدش
نهانى پسر زاد و با كس نگفت * همى داشت آن نيكويى در نهفت
بياورد آزاده تن دايه را * يكى پاك پر شرم و بامايه را
نهانى به دو داد فرزند را * چنان شاه شاخ برومند را
كسى كو ز فرزند او نام برد * چنين گفت كان پاك زاده بمرد
همان تاج شاهى بسر بر نهاد * همى بود بر تخت پيروز و شاد
ز دشمن بهر سو كه بد مهترى * فرستاد بر هر سوى لشكرى
ز چيزى كه رفتى بگرد جهان * نبودى بد و نيك ازو در نهان
بگيتى بجز داد و نيكى نخواست * جهان را سراسر همى داشت راست
جهانى شده ايمن از داد او * بكشور نبودى بجز ياد او
بدين سان همى بود تا هشت ماه * پسر گشت مانندهء رفته شاه
بفرمود تا دُرگرى پاك مغز * يكى تخته جست از در كار نغز
يكى خرد صندوق از چوب خشك * بكردند و برزد برو قير و مشك
درون نرم كرده بديباى روم * براندوده بيرون او مشك و موم
به زير اندرش بستر خواب كرد * ميانش پر از در خوشاب كرد
بسى زرّ سرخ اندرو ريخته * عقيق و زبرجد بر آميخته
ببستند بس گوهر شاهوار * ببازوى آن كودك شيرخوار
بدانگه كه شد كودك از خواب مست * خروشان بشد دايهء چرب دست
نهادش بصندوق در نرم نرم * بچينى پرندش بپوشيد گرم
سر تنگ تابوت كردند خشك * بدبق و بعنبر بقير و بمشك
ببردند صندوق را نيم شب * يكى بر دگر نيز نگشاد لب
ز پيش همايش برون تاختند * به آب فرات اندر انداختند
پس اندر همى رفت پويان دو مرد * كه تا آب با شيرخواره چه كرد
چو كشتى همى رفت چوب اندر آب * نگهبان آن را گرفته شتاب
سپيده چو برزد سر از كوهسار * بگرديد صندوق بر رود بار
بگازرگهى كاندر و بود سنگ * سر جوى را كارگه كرده تنگ
يكى گازر آن خرد صندوق ديد * بپوييد و ز كارگه بر كشيد
چو بگشاد گستردهها بر گرفت * بماند اندران كار گازر شگفت
بجامه بپوشيد و آمد دمان * پر امّيد و شادان و روشن روان
سبك ديدهبان پيش مامش دويد * ز صندوق و گازر بگفت آنچ ديد
جهاندار پيروز با ديده گفت * كه چيزى كه ديدى ببايد نهفت
[ پروردن گازر داراب را ]
چو بيگاه گازر بيامد ز رود * به دو جفت او گفت هست اين درود
كه باز آمدى جامهها نيم نم * بدين كار كرد از كه يا بى درم
دل گازر از درد پژمرده بود * يكى كودك زيركش مرده بود