تهمتن بيامد دو منزل به راه * پس او را فرستاد نزديك شاه
چو گشتاسپ روى نبيره بديد * شد از آب ديده رخش ناپديد
به دو گفت اسفنديارى تو بس * نمانى بگيتى جز او را بكس
ورا يافت روشن دل و يادگير * ازان پس همى خواندش اردشير
گوى بود با زور و گيرنده دست * خردمند و دانا و يزدان پرست
چو بر پاى بودى سرانگشت اوى * ز زانو فزونتر بدى مشت اوى
همى آزمودش بيك چندگاه * ببزم و برزم و بنخجيرگاه
بميدان چوگان و بزم و شكار * گوى بود مانند اسفنديار
ازو هيچ گشتاسپ نشكيفتى * بمى خوردن اندرش بفريفتى
همى گفت كاينم جهاندار داد * غمى بودم از بهر تيمار داد
بماناد تا جاودان بهمنم * چو گم شد سرافراز رويين تنم
سر آمد همه كار اسفنديار * كه جاويد بادا سر شهريار
هميشه دل از رنج پرداخته * زمانه بفرمان او ساخته
دلش باد شادان و تاجش بلند * به گردن بدانديش او را كمند
داستان رستم و شغاد
[ آغاز داستان ]
يكى پير بد نامش آزاد سرو * كه با احمد سهل بودى بمرو
دلى پر ز دانش سرى پر سخن * زبان پر ز گفتارهاى كهن
كجا نامهء خسروان داشتى * تن و پيكر پهلوان داشتى
بسام نريمان كشيدى نژاد * بسى داشتى رزم رستم به ياد
بگويم كنون آنچ ازو يافتم * سخن را يك اندر دگر بافتم
اگر مانم اندر سپنجى سراى * روان و خرد باشدم رهنماى
سر آرم من اين نامهء باستان * بگيتى بمانم يكى داستان
بنام جهاندار محمود شاه * ابو القاسم آن فرّ ديهيم و گاه
خداوند ايران و نيران و هند * ز فرّش جهان شد چو رومى پرند
ببخشش همى گنج بپراگند * بدانايى از گنج نام آگند
بزرگست و چون ساليان بگذرد * ازو گويد آن كس كه دارد خرد
ز رزم و ز بزم و ز بخش و شكار * ز دادش جهان شد چو خرّم بهار
خنك آنك بيند كلاه ورا * همان بارگاه و سپاه ورا
دو گوش و دو پاى من آهو گرفت * تهى دستى و سال نيرو گرفت
ببستم برين گونه بدخواه بخت * بنالم ز بخت بد و سال سخت
شب و روز خوانم همى آفرين * بران دادگر شهريار زمين
همه شهر با من بدين ياورند * جز آن كس كه بد دين و بد گوهرند
كه تا او بتخت كيى بر نشست * در كين و دست بدى را ببست