ز ايوان بشبگير برخاستى * ازين تند بالا مرا خواستى
چرا ساختى بند و مكر و فريب * همانا بديدى بتنگى نشيب
چه بايد مرا جنگ زابلستان * و گر جنگ ايران و كابلستان
مبادا چنين هرگز آيين من * سزا نيست اين كار در دين من
كه ايرانيان را بكشتن دهم * خود اندر جهان تاج بر سر نهم
منم پيش رو هرك جنگ آيدم * و گر پيش جنگ نهنگ آيدم
ترا گر همى يار بايد بيار * مرا يار هرگز نيايد به كار
مرا يار در جنگ يزدان بود * سر و كار با بخت خندان بود
توى جنگجوى و منم جنگ خواه * بگرديم يك با دگر بىسپاه
ببينيم تا اسپ اسفنديار * سوى آخر آيد همى بىسوار
و گر بارهء رستم جنگجوى * بايوان نهد بىخداوند روى
نهادند پيمان دو جنگى كه كس * نباشد بران جنگ فرياد رس
نخستين بنيزه برآويختند * همى خون ز جوشن فرو ريختند
چنين تا سنانها بهم بر شكست * بشمشير بردند ناچار دست
بآوردگه گردن افراختند * چپ و راست هر دو همى تاختند
ز نيروى اسپان و زخم سران * شكسته شد آن تيغهاى گران
چو شيران جنگى بر آشوفتند * پر از خشم اندامها كوفتند
همان دسته بشكست گرز گران * فرو ماند از كار دست سران
گرفتند زان پس دوال كمر * دو اسپ تگاور فرو برده سر
همى زور كرد اين بران آن برين * نجنبيد يك شير بر پشت زين
پراگنده گشتند ز آوردگاه * غمى گشته اسپان و مردان تباه
كف اندر دهانشان شده خون و خاك * همه گبر و برگستوان چاك چاك
[ كشته شدن پسران اسفنديار از دست زواره و فرامرز ]
بدانگه كه رزم يلان شد دراز * همى دير شد رستم سرفراز
زواره بياورد زان سو سپاه * يكى لشكرى داغ دل كينه خواه
بايرانيان گفت رستم كجاست * برين روز بيهوده خامش چراست
شما سوى رستم بجنگ آمديد * خرامان بچنگ نهنگ آمديد
همى دست رستم نخواهيد بست * برين رزمگه بر نشايد نشست
زواره بدشنام لب برگشاد * همى كرد گفتار ناخوب ياد
بر آشفت ازان پور اسفنديار * سوارى بد اسپ افگن و نامدار
جوانى كه نوش آذرش بود نام * سرافراز و جنگاور و شادكام
برآشفت با سگزى آن نامدار * زبان را بدشنام بگشاد خوار
چنين گفت كآرى گو بر منش * بفرمان شاهان كند بد كنش
نفرمود ما را يل اسفنديار * چنين با سگان ساختن كارزار
كه پيچد سر از راى و فرمان او * كه يا رد گذشتن ز پيمان او
اگر جنگ بر نادرستى كنيد * به كار اندرون پيش دستى كنيد
ببينيد پيكار جنگاوران * بتيغ و سنان و بگرز گران