پشوتن به دو گفت كاى نامدار * چنين چند گويى تو از كارزار
كه تا تو رسيدى بتير و كمان * نبد بر تو ابليس را اين گمان
بدل ديو را راه دادى كنون * همى نشنوى پند اين رهنمون
دلت خيره بينم همى پر ستيز * كنون هرچ گفتم همه ريز ريز
چگونه كنم ترس را از دلم * بدين سان كز انديشها بگسلم
دو جنگى دو شير و دو مرد دلير * چه دانم كه پشت كه آيد به زير
ورا نامور هيچ پاسخ نداد * دلش گشت پر درد و سر پر ز باد
چو رستم بيامد بايوان خويش * نگه كرد چندى بديوان خويش
زواره بيامد بنزديك اوى * ورا ديد پژمرده و زرد روى
به دو گفت رو تيغ هندى بيار * يكى جوشن و مغفرى نامدار
كمان آر و برگستوان آر و ببر * كمند آر و گرز گران آر و گبر
زواره بفرمود تا هرچ گفت * بياورد گنجور او از نهفت
چو رستم سليح نبردش بديد * سر افشاند و باد از جگر بر كشيد
چنين گفت كاى جوشن كارزار * بر آسودى از جنگ يك روزگار
كنون كار پيش آمدت سخت باش * بهر جاى پيراهن بخت باش
چنين رزمگاهى كه غرّان دو شير * بجنگ اندر آيند هر دو دلير
كنون تا چه پيش آرد اسفنديار * چه بازى كند در دم كارزار
[ پند دادن زال رستم را ]
چو بشنيد دستان ز رستم سخن * پر انديشه شد جان مرد كهن
به دو گفت كاى نامور پهلوان * چه گفتى كزان تيره گشتم روان
تو تا بر نشستى بزين نبرد * نبودى مگر نيك دل راد مرد
هميشه دل از رنج پرداخته * بفرمان شاهان سر افراخته
بترسم كه روزت سر آيد همى * گر اختر بخواب اندر آيد همى
همى تخم دستان ز بن بر كنند * زن و كودكان را به خاك افگنند
بدست جوانى چو اسفنديار * اگر تو شوى كشته در كارزار
نماند بزاولستان آب و خاك * بلندى بر و بوم گردد مغاك
ور ايدونك او را رسد زين گزند * نباشد ترا نيز نام بلند
همى هر كسى داستانها زنند * بر آورده نام ترا بشكرند
كه او شهريارى ز ايران بكشت * بدان كو سخن گفت با وى درشت
همى باش در پيش او بر بپاى * و گرنه هم اكنون بپرداز جاى
ببيغولهيى شو فرود از مهان * كه كس نشنود نامت اندر جهان
كزين بد ترا تيره گردد روان * بپرهيز ازين شهريار جوان
بگنج و برنج اين روان باز خر * مبر پيش ديباى چينى تبر
سپاه ورا خلعت آراى نيز * ازو باز خر خويشتن را به چيز
چو بر گردد او از لب هيرمند * تو پاى اندر آور برخش بلند
چو ايمن شدى بندگى كن به راه * بدان تا ببينى يكى روى شاه
چو بيند ترا كى كند شاه بد * خود از شاه كردار بد كى سزد