تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 739

مساهمون:

ص٧٣٩
به دو گفت رستم كه اى مرد پير * سخنها برين گونه آسان مگير
به مردى مرا سال بسيار گشت * به دو نيك چندى بسر بر گذشت
رسيدم بديوان مازندران * برزم سواران هاماوران
همان رزم كاموس و خاقان چين * كه لرزان بدى زير ايشان زمين
اگر من گريزم ز اسفنديار * تو در سيستان كاخ و گلشن مدار
چو من ببر پوشم بروز نبرد * سر هور و ماه اندر آرم بگرد
ز خواهش كه گفتى بسى رانده‌ام * به دو دفتر كهترى خوانده‌ام
همى خوار گيرد سخنهاى من * بپيچد سر از دانش و راى من
گر او سر ز كيوان فرود آردى * روانش بر من درود آردى
ازو نيستى گنج و گوهر دريغ * نه برگستوان و نه گوپال و تيغ
سخن چند گفتم به چندين نشست * ز گفتار باد است ما را بدست
گر ايدونك فردا كند كارزار * دل از جان او هيچ رنجه مدار
نپيچم بآورد با او عنان * نه گوپال بيند نه زخم سنان
نبندم بآوردگه راه اوى * بنيرو نگيرم كمرگاه اوى
ز باره بآغوش بردارمش * بشاهى ز گشتاسپ بگذارمش
بيارم نشانم بر تخت ناز * ازان پس گشايم در گنج باز
چو مهمان من بوده باشد سه روز * چهارم چو از چرخ گيتى فروز
بيندازد آن چادر لاژورد * پديد آيد از جام ياقوت زرد
سبك باز با او ببندم كمر * و ز ايدر نهم سوى گشتاسپ سر
نشانمش بر نامور تخت عاج * نهم بر سرش بر دلافروز تاج
ببندم كمر پيش او بنده‌وار * نجويم جدايى ز اسفنديار
تو دانى كه من پيش تخت قباد * چه كردم به مردى تو دارى به ياد
بخنديد از گفت او زال زر * زمانى بجنبيد ز انديشه سر
به دو گفت زال اى پسر اين سخن * مگوى و جدا كن سرش را ز بن
كه ديوانگان اين سخن بشنوند * بدين خام گفتار تو نگروند
قبادى بجايى نشسته دژم * نه تخت و كلاه و نه گنج و درم
تو با شاه ايران برابر مكن * سپهدار با راى و گنج كهن
چو اسفنديارى كه فغفور چين * نويسد همى نام او بر نگين
تو گويى كه از باره بردارمش * ببر بر سوى خان زال آرمش
نگويد چنين مردم سالخورد * بگرد در ناسپاسى مگرد
بگفت اين و بنهاد سر بر زمين * همى خواند بر كردگار آفرين
همى گفت كاى داور كردگار * بگردان تو از ما بد روزگار
برين گونه تا خور بر آمد ز كوه * نيامد زبانش ز گفتن ستوه

[ جنگ رستم با اسفنديار ]

چو شد روز رستم بپوشيد گبر * نگهبان تن كرد بر گبر ببر
كمندى بفتراك زين بر ببست * بران بارهء پيل پيكر نشست
بفرمود تا شد زواره برش * فراوان سخن راند از لشكرش