فرو برد اسپان و گردون بدم * بصندوق در گشت جنگى دژم
بكامش چو تيغ اندر آمد بماند * چو درياى خون از دهان برفشاند
نه بيرون توانست كردن ز كام * چو شمشير بد تيغ و كامش نيام
ز گردون و آن تيغها شد غمى * به زور اندر آورد لختى كمى
برآمد ز صندوق مرد دلير * يكى تيز شمشير در چنگ شير
بشمشير مغزش همى كرد چاك * همى دود زهرش برآمد ز خاك
از آن دود برّنده بيهوش گشت * بيفتاد و بىمغز و بىتوش گشت
پشوتن بيامد هم اندر زمان * بنزديك آن نامدار جهان
جهانجوى چون چشمها باز كرد * بگردان گردنكش آواز كرد
كه بيهوش گشتم من از دود زهر * ز زخمش نيامد مرا هيچ بهر
از آن خاك برخاست و شد سوى آب * چو مردى كه بيهوش گردد بخواب
ز گنجور خود جامهء نو بجست * به آب اندر آمد سر و تن بشست
بيامد به پيش خداوند پاك * همى گشت پيچان و گريان به خاك
همى گفت كين اژدها را كه كشت * مگر آنك بودش جهاندار پشت
سپاهش همه خواندند آفرين * همه پيش دادار سر بر زمين
نهادند و گفتند با كردگار * توى پاك و بىعيب و پروردگار
[ خوان چهارم كشتن اسفنديار زن جادو را ]
از آن كار پر درد شد گرگسار * كجا زنده شد مرده اسفنديار
سرا پرده زد بر لب آب شاه * همه خيمهها گردش اندر سپاه
مى و رود بر خوان و ميخواره خواست * به ياد جهاندار بر پاى خاست
بفرمود تا داغ دل گرگسار * بيامد نوان پيش اسفنديار
مى خسروانى سه جامش بداد * بخنديد و زان اژدها كرد ياد
به دو گفت كاى بد تن بىبها * ببين اين دمآهنج نرّ اژدها
ازين پس به منزل چه پيش آيدم * كجا رنج و تيمار بيش آيدم
به دو گفت كاى شاه پيروزگر * همى يا بى از اختر نيك بر
تو فردا چو در منزل آيى فرود * بپيشت زن جادو آرد درود
كه ديدست زين پيش لشكر بسى * نكردست پيچان روان از كسى
چو خواهد بيابان چو دريا كند * به بالاى خورشيد پهنا كند
ورا غول خوانند شاهان بنام * بروز جوانى مرو پيش دام
بپيروزى اژدها باز گرد * نبايد كه نام اندر آرى بگرد
جهانجوى گفت اى بد شوخروى * ز من هرچ بينى تو فردا بگوى
كه من با زن جادوان آن كنم * كه پشت و دل جادوان بشكنم
بپيروزى داد ده يك خداى * سر جادوان اندر آرم بپاى
چو پيراهن زرد پوشيد روز * سوى باختر گشت گيتى فروز
سپه برگرفت و بنه بر نهاد * ز يزدان نيكى دهش كرد ياد
شب تيره لشكر همى راند شاه * چو خورشيد بفروخت زرّين كلاه
چو ياقوت شد روى برج بره * بخنديد روى زمين يك سره