ز صندوق بيرون شد اسفنديار * بغرّيد با آلت كارزار
زره در برو تيغ هندى بچنگ * چه زور آورد مرغ پيش نهنگ
همى زد برو تيغ تا پاره گشت * چنان چاره گر مرغ بيچاره گشت
بيامد بپيش خداوند ماه * كه او داد بر هر ددى دستگاه
چنين گفت كاى داور دادگر * خداوند پاكى و زور و هنر
تو بردى پى جادوان را ز جاى * تو بودى بدين نيكيم رهنماى
هم آنگه خروش آمد از كرّ ناى * پشوتن بياورد پرده سراى
سليح برادر سپاه و پسر * بزرگان ايران و تاج و كمر
از آن كشته كس روى هامون نديد * جز اندام جنگاور و خون نديد
زمين كوه تا كوه پر پرّ بود * ز پرّش همه دشت پر فرّ بود
بديدند پر خون تن شاه را * كجا خيره كردى برخ ماه را
همى آفرين خواندندش سران * سواران جنگى و كنداوران
شنيد آن سخن در زمان گرگسار * كه پيروز شد نامور شهريار
تنش گشت لرزان و رخساره زرد * همى رفت پويان و دل پر ز درد
سراپرده زد شهريار جوان * بگردش دليران و روشن روان
زمين را بديبا بياراستند * نشستند بر خوان و مى خواستند
[ خوان ششم گذستن اسفنديار از برف ]
از آن پس بفرمود تا گرگسار * بيامد بر نامور شهريار
بدادش سه جام دمادم نبيد * مى سرخ و جام از گل شنبليد
به دو گفت كاى بد تن بد نهان * نگه كن بدين كردگار جهان
نه سيمرغ پيدا نه شير و نه گرگ * نه آن تيز چنگ اژدهاى بزرگ
به منزل كه انگيزد اين بار شور * بود آب و جاى گياى ستور
بآواز گفت آن زمان گرگسار * كه اى نامور فرّخ اسفنديار
اگر باز گردى نباشد شگفت * ز بخت تو اندازه بايد گرفت
ترا يار بود ايزد اى نيكبخت * ببار آمد آن خسروانى درخت
يكى كار پيشست فردا كه مرد * نينديشد از روزگار نبرد
نه گرز و كمان يادت آيد نه تيغ * نه بيند ره جنگ و راه گريغ
به بالاى يك نيزه برف آيدت * به دو روز شادى شگرف آيدت
بمانى تو با لشكر نامدار * ببرف اندر اى فرّخ اسفنديار
اگر باز گردى نباشد شگفت * ز گفتار من كين نبايد گرفت
همى ويژه در خون لشكر شوى * بتندى و بدرايى و بدخوى
مرا اين درستست كز باد سخت * بريزد بران مرز بار درخت
از آن پس كه اندر بيابان رسى * يكى منزل آيد بفرسنگ سى
همه ريگ تفتست گر خاك و شخ * برو نگذرد مرغ و مور و ملخ
نبينى بجايى يكى قطره آب * زمينش همى جوشد از آفتاب
نه بر خاك او شير يابد گذر * نه اندر هوا كرگس تيز پر
نه بر شخّ و ريگش برويد گيا * زمينش روان ريگ چون توتيا