تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 665

مساهمون:

ص٦٦٥
بران رنج و سختى بپرورديم * كنون چون برفتى بكه اسپرديم
ترا تا سپه داد لهراسپ شاه * وُ گشتاسپ را داد تخت و كلاه
همى لشكر و كشور آراستى * همى رزم را بآرزو خواستى
كنون كت بگيتى بر افروخت نام * شدى كشته و نارسيده بكام
شوم زى برادرت فرخنده شاه * فرود آى گويمش از خوب نگاه
كه از تو نه اين بُد سزاوار اوى * برو كينش از دشمنان باز جوى
زمانى برين سان همى بود دير * پس آن باره را اندر آورد زير
همى رفت با بانگ تا نزد شاه * كه بنشسته بود از بر رزمگاه
شه خسروان گفت كاى جان باب * چرا كردى اين ديدگان پر ز آب
كيان زاده گفت اى جهانگير شاه * نبينى كه بابم شد اكنون تباه
پس آنگاه گفت اى جهانگير شاه * برو كينهء باب من باز خواه
بماندست بابم بران خاك خشك * سيه ريش او پروريده بمشك
چو از پور بشنيد شاه اين سخن * سياهش ببد روز روشن ز بن
جهان بر جهانجوى تاريك شد * تن پيل واريش باريك شد
بياريد گفتا سياه مرا * نبردى قبا و كلاه مرا
كه امروز من از پى كين اوى * برانم ازين دشمنان خون بجوى
يكى آتش انگيزم اندر جهان * كز انجا بكيوان رسد دود آن
چو گردان بديدند كز رزمگاه * ازان تيره آوردگاه سپاه
كه خسرو بسيچيد آراستن * همى رفت خواهد بكين خواستن
نباشيم گفتند همداستان * كه شاهنشه آن كدخداى جهان
برزم اندر آيد بكين خواستن * چرا بايد اين لشكر آراستن
گرانمايه دستور گفتش بشاه * نبايدت رفتن بدان رزمگاه
ببستور ده بارهء بر نشست * مر او را سوى رزم دشمن فرست
كه او آورد باز كين پدر * ازان كش تو باز آورى خوبتر

[ كشتن نستور و اسفنديار بيدرفش را ]

به دو داد پس شاه بهزاد را * سيه جوشن و خود پولاد را
پُس شاه كشته ميان را ببست * سيه رنگ بهزاد را برنشست
خراميد تا رزمگاه سپاه * نشسته بران خوب رنگ سياه
بپيش صف دشمنان ايستاد * همى بركشيد از جگر سرد باد
منم گفت بستور پور زرير * پذيره نيايد مرا نرّه شير
كجا باشد آن جادوى بيدرفش * كه بر دست آن جمّشيدى درفش
چو پاسخ ندادند آزاد را * برانگيخت شبرنگ بهزاد را
بكشت از تگينان لشكر بسى * پذيره نيامد مر او را كسى
و ز ان سوى ديگر گو اسفنديار * همى كشتشان بىمر و بىشمار
چو سالار چين ديد بستور را * كيان زاده آن پهلوان پور را
بلشكر بگفت اين كه شايد بدن * كزين سان همى نيزه داند زدن
بكشت از تگينان من بىشمار * مگر گشت زنده زرير سوار