تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 667

مساهمون:

ص٦٦٧
گو گرد كُش نيزه اندر نهاد * بران گرد گيران يبغو نژاد
همى دوختشان سينه‌ها باز پشت * چنان تا همه سر كشان را بكشت
چو دانست خاقان كه ماندند بس * نيارد شدن پيش او هيچ كس
سپه جنب جنبان شد و كار گشت * همى بود تا روز اندر گذشت
همانگاه اندر گريغ اوفتاد * بشد رويش اندر بيابان نهاد
پس اندر نهادند ايرانيان * بدان بىمره لشكر چينيان
بكشتند زيشان بهر سو بسى * نبخشودشان اى شگفتى كسى

[ بخشايش يافتن تركان از اسفنديار ]

چو تركان بديدند كارجاسپ رفت * همى آيد از هر سوى تيغ تفت
همه سركشانشان پياده شدند * بپيش گو اسفنديار آمدند
كمانهاى چاچى بينداختند * قباى نبردى برون آختند
بزاريش گفتند گر شهريار * دهد بندگان را بجان زينهار
بدين اندر آييم و خواهش كنيم * همه آذران را نيايش كنيم
از يشان چو بشنيد اسفنديار * بجان و بتن دادشان زينهار
بران لشكر گشن آواز داد * گو نامبردار فرّخ نژاد
كه اى نامداران ايرانيان * بگرديد زين لشكر چينيان
كنون كاين سپاه عدو گشت پست * ازين سهم و كشتن بداريد دست
كه بس زاروارند و بيچاره وار * دهيد اين سگانرا بجان زينهار
بداريد دست از گرفتن كنون * مبنديد كس را مريزيد خون
متازيد و اين كشتگان مسپريد * بگرديد و اين خستگان بشمريد
مگيريدشان بهر جان زرير * بر اسپان جنگى مپاييد دير
چو لشكر شنيدند آواز اوى * شدند از بر خستگان بارزوى
بلشكر گه خود فرود آمدند * به پيروز گشتن تبيره زدند
همه شب نخفتند زان خرّمى * كه پيروزى بودشان رستمى
چو اندر شكست آن شب تيره‌گون * بدشت و بيابان فرو خورد خون
كى نامور با سران سپاه * بيامد بديدار آن رزمگاه
همى گرد آن كشتگان بر بگشت * كرا ديد بگريست و اندر گذشت
برادرش را ديد كشته بزار * بآورد گاهى برافگنده خوار
چو او را چنان زار و كشته بديد * همه جامهء خسروى بردريد
فرود آمد از شولك خوب رنگ * بريش خود اندر زده هر دو چنگ
همى گفت كاى شاه گردان بلخ * همه زندگانى ما كرده تلخ
دريغا سوارا شها خسروا * نبرده دليرا گزيده گوا
ستون منا پردهء كشورا * چراغ جهان افسر لشكرا
فرود آمد و بر گرفتش ز خاك * بدست خودش روى بسترد پاك
بتابوت زرّينش اندر نهاد * تو گفتى زرير از بنه خود نزاد
كيان زادگان و جوانان خويش * بتابوتها در نهادند پيش
بفرمود تا كشتگان بشمرند * كسى را كه خستست بيرون برند