بتركان برد باره و زين اوى * بخواهد پسرت آن زمان كين اوى
پس آن لشكر نامدار بزرگ * بدشمن درافتد چو شير سترگ
همى تا زند اين بران آن برين * ز خون يلان سرخ گردد زمين
يلان را بباشد همه روى زرد * چو لرزه برافتد بمردان مرد
بر آيد بخورشيد گرد سپاه * نبيند كس از گرد تاريك راه
فروغ سر نيزه و تير و تيغ * بتابد چنان چون ستاره ز ميغ
و زان زخم مردان كجا مى زنند * و بر يكديگر بر همى افگنند
همه خسته و كشته بر يكدگر * پسر بر پدر بر پدر بر پسر
و ز آن ناله و زارى خستگان * ببند اندر آيند نابستگان
شود كشته چندان ز هر سو سپاه * كه از خونشان پر شود رزمگاه
پس آن بيدرفش پليد و سترگ * بپيش اندر آيد چو ارغنده گرگ
همان تيغ زهر آب داده بدست * همى تازه او باره چون پيل مست
بدست وى اندر فراوان سپاه * تبه گردد از برگزينان شاه
بيايد پس آن فرخ اسفنديار * سپاه از پس پشت و يزدانش يار
ابر بيدرفش افگند اسپ تيز * برو جامه پر خون و دل پر ستيز
مر او را يكى تيغ هندى زند * ز بر نيمهء تنش زير افگند
بگيرد پس آن آهنين گرز را * بتاباند آن فرّه و برز را
بيك حمله از جايشان بگسلد * چو بگستشان بر زمين كى هلد
بنوك سر نيزهشان برچِنَد * كندشان تبه پاك و بپراگند
گريزد سرانجام سالار چين * از اسفنديار آن گو بافرين
بتركان نهد روى بگريخته * شكسته سپر نيزها ريخته
بيابان گذارد باندك سپاه * شود شاه پيروز و دشمن تباه
بدان اين گزيده شه خسروان * كه من هرچ گفتم نباشد جز آن
نباشد ازين يك سخن بيش و كم * تو زين پس مكن روى بر من دژم
كه من آنچ گفتم نگفتم مگر * بفرمانت اى شاه پيروزگر
و ز آن كم بپرسيد فرخنده شاه * ازين ژرف دريا و تاريك راه
نديدم كه بر شاه بنهفتمى * و گر نه من اين راز كى گفتمى
چو شاه جهاندار بشنيد راز * بران گوشهء تخت خسپيد باز
ز دستش بيفتاد زرّينه گرز * تو گفتى برفتش همى فرّ و برز
به روى اندر افتاد و بيهوش گشت * نگفتش سخن نيز و خاموش گشت
چو با هوش آمد جهان شهريار * فرود آمد از تخت و بگريست زار
چه بايد مرا گفت شاهى و گاه * كه روزم همى گشت خواهد سياه
كه آنان كه بر من گرامىترند * گزين سپاهند و نامىترند
همى رفت خواهند از پيش من * ز تن بركنند اين دل ريش من
بجاماسپ گفت ار چنينست كار * بهنگام رفتن سوى كارزار
نخوانم نبرده برادرم را * نسوزم دل پير مادرم را
نفرمايمش نيز رفتن برزم * سپه را سپارم بفرّخ گرزم