بخواند آن زمان مر برادرش را * به دو داد يك دست لشكرش را
بانديدمان داد دست دگر * خود اندر ميان رفت با يك پسر
يكى ترك بد نام او گرگسار * گذشته بروبر بسى روزگار
سپه را به دو داد اسپهبدى * تو گفتى نداند همى جز بدى
چو غارتگرى داد بر بيدرفش * بدادش يكى پيل پيكر درفش
يكى بود نامش خشاش دلير * پذيره نرفتى و را نره شير
سپه ديدهبان كردش و پيش رو * كشيدش درفش و بشد پيش گو
دگر ترك بد نام او هوش ديو * پيامش فرستاده تركان خديو
نگه دار گفتا تو پشت سپاه * گر از ما كسى باز گردد به راه
هم آنجا كه بينى مر او را بكش * نگر تا بدانجا نجنبدت هش
بران سان همى رفت بايين خشم * پر از خون شده دل پر از آب چشم
همى كرد غارت همى سوخت كاخ * درختان همى كند از بيخ و شاخ
در آورد لشكر بايران زمين * همه خيره و دل پراگنده كين
[ گرد آوردن گشتاسپ سپاه خود را ]
چو آگاهى آمد بگشتاسپ شاه * كه سالار چين جملگى با سپاه
بياراسته آمد از جاى خويش * خشاش يلش را فرستاد پيش
چو بشنيد كو رفت با لشكرش * كه ويران كند آن نكو كشورش
سپهبدش را گفت فردا پگاه * بياراى پيل و بياور سپاه
سوى مرز دارانش نامه نوشت * كه خاقان ره راد مردى بهشت
بياييد يك سر بدرگاه من * كه بر مرز بگذشت بد خواه من
چو نامه سوى راد مردان رسيد * كه آمد جهانجوى دشمن پديد
سپاهى بيامد بدرگاه شاه * كه چندان نبد بر زمين بر گياه
ز بهر جهانگير شاه كيان * ببستند گردان گيتى ميان
بدرگاه خسرو نهادند روى * همه مرز داران بفرمان اوى
برين بر نيامد بسى روزگار * كه گرد از گزيده هزاران هزار
فراز آمده بود مر شاه را * كى نامدار و نكو خواه را
بلشكرگه آمد سپه را بديد * كه شايسته بد رزم را برگزيد
از آن شادمان گشت فرخنده شاه * دلش خيره آمد ز بىمر سپاه
دگر روز گشتاسپ با موبدان * ردان و بزرگان و اسپهبدان
گشاد آن در گنج پر كرده جم * سپه را بداد او دو ساله درم
چو روزى ببخشيد و جوشن بداد * بزد ناى و كوس و بنه بر نهاد
بفرمود بردن ز پيش سپاه * درفش همايون فرخنده شاه
سوى رزم ارجاسپ لشكر كشيد * سپاهى كه هرگز چنان كس نديد
ز تاريكى و گرد پاى سپاه * كسى روز روشن نديد ايچ راه
ز بس بانگ اسپان و از بس خروش * همى نالهء كوس نشنيد گوش
درفش فراوان بر افراشته * همه نيزهها ز ابر بگذاشته
چو رُسته درخت از بر كوهسار * چو بيشهء نيستان بوقت بهار