بدانيد كين زينهار منست * بنزد شما يادگار منست
گراميش داريد و پندش دهيد * همه راه و راى بلندش دهيد
سوى زال كرد آنگهى سام روى * كه داد و دهش گير و آرام جوى
چنان دان كه زابلستان خان تست * جهان سربسر زير فرمان تست
[ ترا خان و مان بايد آبادتر * دل دوستداران تو شادتر ]
[ كليد در گنجها پيش تست * دلم شاد و غمگين بكم بيش تست ]
[ بسام آنگهى گفت زال جوان * كه چون زيست خواهم من ايدر نوان ]
[ جدا پيشتر زين كجا داشتى * مدارم كه آمد گه آشتى ]
[ كسى كو ز مادر گنه كار زاد * من آنم سزد گر بنالم ز داد ]
[ گهى زير چنگال مرغ اندرون * چميدن به خاك و چريدن ز خون ]
[ كنون دور ماندم ز پروردگار * چنين پروراند مرا روزگار ]
[ ز گل بهرهء من بجز خار نيست * بدين با جهاندار پيگار نيست ]
[ به دو گفت پرداختن دل سزاست * بپرداز و برگوى هرچت هواست ]
[ ستاره شمر مرد اختر گراى * چنين زد ترا ز اختر نيك راى ]
[ كه ايدر ترا باشد آرامگاه * هم ايدر سپاه و هم ايدر كلاه ]
[ گذر نيست بر حكم گردان سپهر * هم ايدر بگسترد بايدت مهر ]
كنون گرد خويش اندر آور گروه * سواران و مردان دانش پژوه
بياموز و بشنو ز هر دانشى * كه يا بى ز هر دانشى رامشى
ز خورد و ز بخشش مياساى هيچ * همه دانش و داد دادن بسيچ
بگفت اين و برخاست آواى كوس * هوا قيرگون شد زمين آبنوس
خروشيدن زنگ و هندى دراى * بر آمد ز دهليز پرده سراى
سپهبد سوى جنگ بنهاد روى * يكى لشكرى ساخته جنگجوى
بشد زال با او دو منزل به راه * بدان تا پدر چون گذارد سپاه
پدر زال را تنگ در بر گرفت * شگفتى خروشيدن اندر گرفت
بفرمود تا باز گردد ز راه * شود شادمان سوى تخت و كلاه
بيامد پر انديشه دستان سام * كه تا چون زيد تا بود نيك نام
نشست از بر نامور تخت عاج * بسر بر نهاد آن فروزنده تاج
ابا ياره و گرزهء گاوسر * ابا طوق زرّين و زرّين كمر
ز هر كشورى موبدانرا بخواند * پژوهيد هر كار و هر چيز راند
ستارهشناسان و دين آوران * سواران جنگى و كين آوران
شب و روز بودند با او بهم * زدندى همى راى بر بيش و كم
[ چنان گشت زال از بس آموختن * تو گفتى ستارهست از افروختن ]
[ براى و بدانش بجايى رسيد * كه چون خويشتن در جهان كس نديد ]
[ بدين سان همى گشت گردان سپهر * ابر سام و بر زال گسترده مهر ]
[ آمدن زال به نزد مهراب كابلى ]
چنان بد كه روزى چنان كرد راى * كه در پادشاهى بجنبد ز جاى
برون رفت با ويژه گردان خويش * كه با او يكى بودشان راى و كيش