فرو برد سر پيش سيمرغ زود * نيايش همى بآفرين بر فزود
سراپاى كودك همى بنگريد * همى تاج و تخت كئى را سزيد
برو بازوى شير و خورشيد روى * دل پهلوان دست شمشير جوى
سپيدش مژه ديدگان قيرگون * چو بسّد لب و رخ بمانند خون
دل سام شد چون بهشت برين * بر آن پاك فرزند كرد آفرين
به من اى پسر گفت دل نرم كن * گذشته مكن ياد و دل گرم كن
منم كمترين بنده يزدان پرست * از آن پس كه آوردمت باز دست
پذيرفتهام از خداى بزرگ * كه دل بر تو هرگز ندارم سترگ
بجويم هواى تو از نيك و بد * ازين پس چه خواهى تو چونان سزد
تنش را يكى پهلوانى قباى * بپوشيد و از كوه بگزارد پاى
فرود آمد از كوه و بالاى خواست * همان جامهء خسرو آراى خواست
سپه يك سره پيش سام آمدند * گشاده دل و شادكام آمدند
تبيره زنان پيش بردند پيل * بر آمد يكى گرد مانند نيل
خروشيدن كوس با كرّ ناى * همان زنگ زرين و هندى دراى
سواران همه نعره بر داشتند * بدان خرّمى راه بگذاشتند
[ چو اندر هوا شب علم برگشاد * شد آن روى روميش زنگى نژاد ]
[ بران دشت هامون فرود آمدند * بخفتند و يك بار دم بر زدند ]
[ چو بر چرخ گردان درفشنده شيد * يكى خيمه زد از حرير سپيد ]
بشادى به شهر اندرون آمدند * ابا پهلوانى فزون آمدند
[ آگه شدن منوچهر از كار سام و زال زر ]
يكايك بشاه آمد اين آگهى * كه سام آمد از كوه با فرهى
بدان آگهى شد منوچهر شاد * بسى از جهان آفرين كرد ياد
بفرمود تا نوذر نامدار * شود تازيان پيش سام سوار
كند آفرين كيانى بر اوى * بدان شادمانى كه بگشاد روى
بفرمايدش تا سوى شهريار * شود تا سخنها كند خواستار
[ ببيند يكى روى دستان سام * بديدار ايشان شود شادكام ]
[ وزين جا سوى زابلستان شود * بر آيين خسرو پرستان شود ]
چو نوذر بر سام نيرم رسيد * يكى نو جهان پهلوان را بديد
فرود آمد از باره سام سوار * گرفتند مر يكدگر را كنار
ز شاه و ز گردان بپرسيد سام * از يشان به دو داد نوذر پيام
چو بشنيد پيغام شاه بزرگ * زمين را ببوسيد سام سترگ
دوان سوى درگاه بنهاد روى * چنانكش بفرمود ديهيم جوى
[ چو آمد به نزديكى شهريار * سپهبد پذيره شدش از كنار ]
[ درفش منوچهر چون ديد سام * پياده شد از باره بگذارد گام ]
[ منوچهر فرمود تا بر نشست * مر آن پاك دل گرد خسرو پرست ]
[ سوى تخت و ايوان نهادند روى * چه ديهيم دار و چه ديهيم جوى ]
منوچهر بر گاه بنشست شاد * كلاه بزرگى بسر بر نهاد