بگيتى در از پهلوانان گرد * پى زال زر كس نيارد سپرد
چو دست و عنانش بر ايوان نگار * نه بينى نه بر زين چنو يك سوار
[ دل شير نر دارد و زور پيل * دو دستش بكردار درياى نيل ]
[ چو بر گاه باشد در افشان بود * چو در جنگ باشد سر افشان بود ]
رخش پژمرانندهء ارغوان * جوان سال و بيدار و بختش جوان
[ بكين اندرون چون نهنگ بلاست * بزين اندرون تيز چنگ اژدهاست ]
[ نشانندهء خاك در كين به خون * فشانندهء خنجر آبگون ]
از آهو همان كش سپيدست موى * بگويد سخن مردم عيب جوى
سپيدى مويش بزيبد همى * تو گوئى كه دلها فريبد همى
چو بشنيد رودابه آن گفت گوى * بر افروخت و گلنارگون كرد روى
دلش گشت پر آتش از مهر زال * از و دور شد خورد و آرام و هال
چو بگرفت جاى خرد آرزوى * دگر شد براى و بآيين و خوى
[ راى زدن رودابه با كنيزكان ]
و را پنج ترك پرستنده بود * پرستنده و مهربان بنده بود
بدان بندگان خردمند گفت * كه بگشاد خواهم نهان از نهفت
شما يك بيك راز دار منيد * پرستنده و غمگسار منيد
بدانيد هر پنج و آگه بويد * همه ساله با بخت همره بويد
كه من عاشقم همچو بحر دمان * از و بر شده موج تا آسمان
پر از پور سامست روشن دلم * بخواب اندر انديشه زو نگسلم
هميشه دلم در غم مهر اوست * شب و روزم انديشهء چهر اوست
[ كنون اين سخن را چه درمان كنيد * چگوييد و با من چه پيمان كنيد ]
يكى چاره بايد كنون ساختن * دل و جانم از رنج پرداختن
پرستندگان را شگفت آمد آن * كه بيكارى آمد ز دخت ردان
همه پاسخش را بياراستند * چو اهرمن از جاى برخاستند
كه اى افسر بانوان جهان * سرافراز بر دختران مهان
ستوده ز هندوستان تا بچين * ميان بتان در چو روشن نگين
به بالاى تو بر چمن سرو نيست * چو رخسار تو تابش پرو نيست
نگار رخ تو ز قنوج و راى * فرستد همى سوى خاور خداى
ترا خود بديده درون شرم نيست * پدر را بنزد تو آزرم نيست
كه آن را كه اندازد از بر پدر * تو خواهى كه گيرى مر او را ببر
كه پروردهء مرغ باشد بكوه * نشانى شده در ميان گروه
كس از مادران پير هرگز نزاد * نه ز آن كس كه زايد بباشد نژاد
[ چنين سرخ دو بسّد شير بوى * شگفتى بود گر شود پير جوى ]
جهانى سراسر پر از مهر تست * بايوانها صورت چهر تست
ترا با چنين روى و بالاى و موى * ز چرخ چهارم خور آيدت شوى
چو رودابه گفتار ايشان شنيد * چو از باد آتش دلش بر دميد
بريشان يكى بانگ برزد بخشم * بتابيد روى و بخوابيد چشم