چو بشنيد گشتاسپ غمگين برفت * ره ساربانان قيصر گرفت
يكى آفرين كرد بر ساربان * كه پيروز بادى و روشن روان
خردمند چون روى گشتاسپ ديد * پذيره شد و جايگاهش گزيد
سبك باز گسترد گستردنى * بياورد چيزى كه بد خوردنى
چنين گفت گشتاسپ با ساروان * كه اى مرد بيدار و روشن روان
مرا ده يكى كاروانى شتر * چو راى آيدت مزد ما هم ببر
به دو ساربان گفت كاى شير مرد * نزيبد ترا هرگز اين كار كرد
به چيزى كه ما راست چون سر كنى * به آيد گر آهنگ قيصر كنى
ترا بىنيازى دهد زين سخن * جز آهنگ درگاه قيصر مكن
و گر گم شدت راه دارم هيون * پسنديده و مردم رهنمون
برو آفرين كرد و برگشت ز وى * پر از غم سوى شهر بنهاد روى
شد آن دردها بر دلش بر گران * بيامد ببازار آهنگران
يكى نامور بود بوراب نام * پسنديده آهنگرى شاد كام
همى ساختى نعل اسپان شاه * بر قيصر او را بدى پايگاه
ورا يار و شاگرد بود سى و پنج * ز پتك و ز آهن رسيده برنج
بدكّانش بنشست گشتاسپ دير * شد آن پيشه كار از نشستنش سير
به دو گفت آهنگر اى نيكخوى * چه دارى بدكّان ما آرزوى
چنين داد پاسخ كه اى نيك بخت * نپيچم سر از پتك و ز كار سخت
مرا گر بدارى تو يارى كنم * برين پتك و سندان سوارى كنم
چو بشنيد بوراب زو داستان * بيارىء او گشت همداستان
گرانمايه گويى به آتش بتافت * چو شد تافته سوى سندان شتافت
بگشتاسپ دادند پتكى گران * برو انجمن گشته آهنگران
بزد پتك و بشكست سندان و گوى * ازو گشت بازار پر گفت و گوى
بترسيد بوراب و گفت اى جوان * به زخم تو آهن ندارد توان
نه پتك و نه آتش نه سندان نه دم * چو بشنيد گشتاسپ زان شد دژم
بينداخت پتك و بشد گرسنه * نه روى خورش بد نه جاى بنه
نماند بكس روز سختى نه رنج * نه آسانى و شادمانى نه گنج
بد و نيك بر ما همى بگذرد * نباشد دژم هر كه دارد خرد
[ بردن دهگانى ، گشتاسب را در خانهء خويش ]
همى بود گشتاسپ دل مستمند * خروشان و جوشان ز چرخ بلند
نيامد ز گيتيش جز زهر بهر * يكى روستا ديد نزديك شهر
درخت و گل و آبهاى روان * نشستنگه شاد مرد جوان
درختى گشن سايه بر پيش آب * نهان گشته زو چشمهء آفتاب
بران سايه بنشست مرد جوان * پر از درد پيچان و تيره روان
همى گفت كاى داور كردگار * غم آمد مرا بهره زين روزگار
نبينم همى اختر خويش بد * ندانم چرا بر سرم بد رسد
يكى نامور زان پسنديده ده * گذر كرد بر وى كه او بود مه