جهانجوى روى پدر ديد باز * فرود آمد از باره بردش نماز
ورا تنگ لهراسپ در بر گرفت * بدان پوزش آرايش اندر گرفت
كه تاج تو تاج سر ماه باد * ز تو ديو را دست كوتاه باد
كه هرگز نياموزدت راه بد * چو دستور بد بر در شاه بد
ز شاهى مرا نام تاجست و تخت * ترا مهر و فرمان و پيمان و بخت
و را گفت گشتاسپ كاى شهريار * منم بر درت بر يكى پيش كار
اگر كم كنى جاه فرمان كنم * به پيمان روان را گروگان كنم
بزرگان برفتند با او به راه * گرازان و پويان و بايوان شاه
بياراست ايوان گوهر نگار * نهادند خوان و مى خوشگوار
يكى جشن كردند كز چرخ ماه * ستاره بباريد بر جشنگاه
چنان بد ز مستى كه هر مهترى * برفتند بر سر ز زر افسرى
بكاوسيان بود لهراسپ شاد * هميشه ز كىخسروش بود ياد
همى ريخت زان درد گشتاسپ خون * همى گفت هر گونه با رهنمون
همى گفت هر چند كوشم براى * نيارم همى چارهء اين بجاى
اگر با سواران شوم مهترى * فرستد پسم نيز با لشكرى
بچاره ز ره باز گرداندم * بسى خواهش و پندها راندم
چو تنها شوم ننگ دارم همى * ز لهراسپ دل تنگ دارم همى
دل او بكاوسيانست شاد * نيابد گذر مهر او بر نژاد
چو يك تن بود كم كند خواستار * چه داند كه من چون شدم شهريار
[ رفتن گشتاسب به سوى روم ]
شب تيره شبديز لهراسپى * بياورد با زين گشتاسپى
بپوشيد زربفت رومى قباى * ز تاج اندر آويخت پرّ هماى
ز دينار و ز گوهر شاهوار * بياورد چندان كش آمد به كار
از ايران سوى روم بنهاد روى * بدل گاه جوى و روان راه جوى
پدر چون ز گشتاسپ آگاه شد * بپيچيد و شاديش كوتاه شد
زرير و همه بخردانرا بخواند * ز گشتاسپ چندى سخنها براند
بديشان چنين گفت كاين شير مرد * سر تاج دار اندر آرد بگرد
چه بينيد و اين را چه درمان كنيد * نشايد كه اين بر دل آسان كنيد
چنين گفت موبد كه اى نيك بخت * گرامى بمردان بود تاج و تخت
چو گشتاسپ فرزند كس را نبود * نه هرگز كس از نامداران شنود
ز هر سو ببايد فرستاد كس * دلاور بزرگان فرياد رس
گر او باز گردد تو زفتى مكن * هنر جوى و با آز جفتى مكن
كه تاج كيان چون تو بيند بسى * نماند همى مهر او بر كسى
بگشتاسپ ده زين جهان كشورى * بنه بر سرش نامدار افسرى
جز از پهلوان رستم نامدار * بگيتى نبينيم چون او سوار
به بالا و ديدار و فرهنگ و هوش * چنو نامور نيز نشنيد گوش
فرستاد لهراسپ چندى مهان * بجستن گرفتند گرد جهان