برفت و بر انديشه بر بود دير * بفرمود تا پيش او شد زرير
به دو گفت بگزين ز لشكر هزار * سواران گرد از در كارزار
برو تيز بر سوى هندوستان * مبادا بر و بوم جادوستان
سوى روم گستهم نوذر برفت * سوى چين گرازه گرازيد تفت
[ باز آمدن گشتاسب با زرير ]
همى رفت گشتاسپ پر تاب و خشم * دلى پر ز كين و پر از آب چشم
همى تاخت تا پيش كابل رسيد * درخت و گل و سبزه و آب ديد
بدان جاى خرّم فرود آمدند * ببودند يك روز و دم برزدند
همه كوهسارانش نخچير بود * بجوى آبها چون مى و شير بود
شب تيره مى خواست از ميگسار * ببردند شمع از بر جويبار
چو بفروخت از كوه گيتى فروز * برفتند ازان بيشه با باز و يوز
همى تاخت اسپ از پى او زرير * زمانى بجايى نياسود دير
چو آواز اسپان بر آمد ز راه * برفتند گردان ز نخچيرگاه
چو بنهاد گشتاسپ گوش اندران * چنين گفت با نامور مهتران
كه اين جز بآواز اسپ زرير * نماند كه او راست آواز شير
نه تنها بيامد گر او آمدست * كه با لشكرى جنگ جو آمدست
هنوز اندرين بُد كه گردى بنفش * پديد آمد و پيل پيكر درفش
زرير سپهبد به پيش سپاه * چو باد دمان اندر آمد ز راه
چو گشتاسپ را ديد گريان برفت * پياده به دو روى بنهاد تفت
جهان آفرين را ستايش گرفت * به پيش برادر نيايش گرفت
گرفتند مر يكدگر را كنار * نشستند شادان دران مرغزار
ز لشكر هرانكس كه بد پيش رو * ورا خواندى شاه گشتاسپ گو
بخواندند و نزديك بنشاندند * ز هر جايگاهى سخن راندند
چنين گفت زيشان يكى نامور * بگشتاسپ كاى گرد زرّين كمر
ستاره شناسان ايران گروه * هر آن كس كه دانيم دانش پژوه
باخترت گويند كىخسروى * بشاهى بتخت مهى بر شوى
كنون افسر شاه هندوستان * بپوشى نباشيم همداستان
از يشان كسى نيست يزدان پرست * يكى هم ندارند با شاه دست
نگر تا پسند آيد اندر خرد * كجا راى را شاه فرمان برد
ترا از پدر سر بسر نيكويست * ندانم كه آزردن از بهر چيست
به دو گفت گشتاسپ كاى نامجوى * ندارم به پيش پدر آبروى
بكاوسيان خواهد او نيكوى * بزرگى و هم افسر خسروى
اگر تاج ايران سپارد به من * پرستش كنم چون بتان را شمن
و گر نه نباشم بدرگاه اوى * ندارم دل روشن از ماه اوى
بجايى شوم كه نيابند نيز * بلهراسپ مانم همه مرز و چيز
بگفت اين و برگشت زان مرغزار * بيامد بر نامور شهريار
چو بشنيد لهراسپ با مهتران * پذيره شدش با سپاهى گران