چنين گفت با هوم كاوس شاه * به يزدان سپاس و بدويم پناه
كه ديدم رخ مرد يزدان پرست * توانا و با دانش و زور دست
چنين داد پاسخ پرستنده هوم * به آباد بادا بداد تو بوم
بدين شاه نوروز فرخنده باد * دل بدسگالان او كنده باد
پرستنده بودم بدين كوهسار * كه بگذشت بر گنگ دژ شهريار
همى خواستم تا جهان آفرين * به دو دارد آباد روى زمين
چو باز آمد او شاد و خندان شدم * نيايش كنان پيش يزدان شدم
سروش خجسته شبى ناگهان * بكرد آشكارا به من بر نهان
ازين غار بىبن بر آمد خروش * شنيدم نهادم بآواز گوش
كسى زار بگريست بر تخت عاج * چه بر كشور و لشكر و تيغ و تاج
ز تيغ آمدم سوى آن غار تنگ * كمندى كه زنّار بودم بچنگ
بديدم سرو گوش افراسياب * درو ساخته جاى آرام و خواب
ببند كمندش ببستم چو سنگ * كشيدمش بيچاره زان جاى تنگ
به خواهش به دو سست كردم كمند * چو آمد بر آب بگشاد بند
به آب اندرست اين زمان ناپديد * پى او ز گيتى ببايد بريد
ورا گر ببر باز گيرد سپهر * بجنبد بگرسيوزش خون و مهر
چو فرمان دهد شهريار بلند * برادرش را پاى كرده ببند
بيارند بر كتف او خام گاو * بدوزند تا گم كند زور و تاو
چو آواز او يابد افراسياب * همانا بر آيد ز درياى آب
بفرمود تا روزبانان در * برفتند با تيغ و گيلى سپر
ببردند گرسيوز شوم را * كه آشوب ازو بد برو و بوم را
بدژخيم فرمود تا بركشيد * ز رخ پردهء شرم را بردريد
همى دوخت بر كتف او خام گاو * چنين تا نماندش بتن هيچ تاو
برو پوست بدريد و زنهار خواست * جهان آفرين را همى يار خواست
چو بشنيد آوازش افراسياب * پر از درد گريان بر آمد ز آب
به دريا همى كرد پاى آشناه * بيامد بجايى كه بد پايگاه
ز خشكى چو بانگ برادر شنيد * بر و بتّر آمد ز مرگ آنچ ديد
چو گرسيوز او را بديد اندر آب * دو ديده پر از خون و دل پر شتاب
فغان كرد كاى شهريار جهان * سر نامداران و تاج مهان
كجات آن همه رسم و آيين و گاه * كجات آن سر تاج و چندان سپاه
كجات آن همه دانش و زور دست * كجات آن بزرگان خسرو پرست
كجات آن برزم اندرون فرّ و نام * كجات آن ببزم اندرون كام و جام
كه اكنون به دريا نياز آمدت * چنين اختر ديرساز آمدت
چو بشنيد بگريست افراسياب * همى ريخت خونين سرشك اندر آب
چنين داد پاسخ كه گرد جهان * بگشتم همى آشكار و نهان
كزين بخشش بد مگر بگذرم * ز بد بتّر آمد كنون بر سرم
مرا زندگانى كنون خوار گشت * روانم پر از درد و تيمار گشت