نبيره بديدم جهان بين خويش * بفرهنگ و تدبير و آيين خويش
جهانجوى با فرّ و برز و خرد * ز شاهان پيشينگان بگذرد
چو سالم سه پنجاه بر سر گذشت * سر موى مشكين چو كافور گشت
همان سرو يا زنده شد چون كمان * ندارم گران گر سر آيد زمان
بسى بر نيامد برين روزگار * كزو ماند نام از جهان يادگار
جهاندار كىخسرو آمد بگاه * نشست از بر زيرگه با سپاه
از ايرانيان هرك بد نامجوى * پياده برفتند بىرنگ و بوى
همه جامههاشان كبود و سياه * دو هفته ببودند با سوگ شاه
ز بهر ستودانش كاخى بلند * بكردند بالاى او ده كمند
ببردند پس نامداران شاه * دبيقى و ديباى رومى سياه
برو تافته عود و كافور و مشك * تنش را به دو در بكردند خشك
نهادند زير اندرش تخت عاج * بسر بر ز كافور و ز مشك تاج
چو برگشت كىخسرو از پيش تخت * در خوابگه را ببستند سخت
كسى نيز كاوس كى را نديد * ز كين و ز آوردگاه آرميد
چنينست رسم سراى سپنج * نمانى درو جاودانه مرنج
نه دانا گذر يابد از چنگ مرگ * نه جنگ آوران زير خفتان و ترگ
اگر شاه باشى و گر زردهشت * نهالى ز خاكست و بالين ز خشت
چنان دان كه گيتى ترا دشمنست * زمين بستر و گور پيراهنست
چهل روز سوگ نيا داشت شاه * ز شادى شده دور و ز تاج و گاه
پس آنگه نشست از بر تخت عاج * بسر بر نهاد آن دلافروز تاج
سپاه انجمن شد بدرگاه شاه * ردان و بزرگان زرّين كلاه
بشاهى برو آفرين خواندند * بران تاج بر گوهر افشاندند
يكى سور بد در جهان سر بسر * چو بر تخت بنشست پيروزگر
برين گونه تا ساليان گشت شست * جهان شد همه شاه را زير دست
[ نااميد گشتن كىخسرو از گيتى ]
پر انديشه شد مايه ور جان شاه * از آن رفتن كار و آن دستگاه
همى گفت ويران و آباد بوم * ز چين و ز هند و ز توران و روم
هم از خاوران تا در باختر * ز كوه و بيابان و ز خشك و تر
سراسر ز بدخواه كردم تهى * مرا گشت فرمان و گاه مهى
جهان از بد انديش بىبيم شد * دل اهرمن زين به دو نيم شد
ز يزدان همه آرزو يافتم * و گر دل همه سوى كين تافتم
روانم نبايد كه آرد منى * بد انديشى و كيش آهرمنى
شوم همچو ضحاك تازى و جم * كه با سلم و تور اندر آيم بزم
بيك سو چو كاوس دارم نيا * دگر سو چو توران پر از كيميا
چو كاوس و چون جادو افراسياب * كه جز روى كژّى نديدى بخواب
بيزدان شوم يك زمان ناسپاس * بروشن روان اندر آرم هراس
ز من بگسلد فرّهء ايزدى * گر آيم بكژّى و راه بدى
از آن پس بران تيرگى بگذرم * به خاك اندر آيد سرو افسرم