تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 597

مساهمون:

ص٥٩٧
نديد از برش جاى پرواز باز * نه زيرش پى شير و آن گراز
خورش برد و ز بيم جان جاى ساخت * بغار اندرون جاى بالاى ساخت
ز هر شهر دور و بنزديك آب * كه خوانى ورا هنگ افراسياب
همى بود چندى بهنگ اندرون * ز كرده پشيمان و دل پر ز خون
چو خونريز گردد سر سر فراز * بتخت كيان بر نماند دراز
يكى مرد نيك اندر آن روزگار * ز تخم فريدون آموزگار
پرستار با فرّ و برز كيان * بهر كار با شاه بسته ميان
پرستشگهش كوه بودى همه * ز شادى شده دور و دور از رمه
كجا نام اين نامور هوم بود * پرستنده دور از بر و بوم بود
يكى كاخ بود اندر ان برز كوه * به دو سخت نزديك و دور از گروه
پرستشگهى كرده پشمينه پوش * ز كافش يكى ناله آمد به گوش
كه شاها سرا نامور مهترا * بزرگان و بر داوران داورا
همه ترك و چين زير فرمان تو * رسيده بهر جاى پيمان تو
يكى غار دارى ببهره بچنگ * كجات آن سر تاج و مردان جنگ
كجات آن همه زور و مردانگى * دليرى و نيروى و فرزانگى
كجات آن بزرگى و تخت و كلاه * كجات آن بر و بوم و چندان سپاه
كه اكنون بدين تنگ غار اندرى * گريزان بسنگين حصار اندرى
بتركى چو اين ناله بشنيد هوم * پرستش رها كرد و بگذاشت بوم
چنين گفت كين ناله هنگام خواب * نباشد مگر آن افراسياب
چو انديشه شد بر دلش بر درست * در غار تاريك چندى بجست
ز كوه اندر آمد بهنگام خواب * بديد آن در هنگ افراسياب
بيامد بكردار شير ژيان * ز پشمينه بگشاد گردى ميان
كمندى كه بر جاى زنار داشت * كجا در پناه جهاندار داشت
بهنگ اندرون شد گرفت آن بدست * چو نزديك شد بازوى او ببست
همى رفت و او را پس اندر كشان * همى تاخت با رنج چون بيهشان
شگفت ار بمانى بدين در رواست * هر آن كس كه او بر جهان پادشاست
جز از نيك نامى نبايد گزيد * ببايد چميد و ببايد چريد
ز گيتى يكى غار بگزيد راست * چه دانست كان غار هنگ بلاست

[ گريختن افراسياب از دست هوم ]

چو آن شاه را هوم بازو ببست * همى بردش از جايگاه نشست
به دو گفت كاى مرد با هوش و باك * پرستار دارنده يزدان پاك
چه خواهى ز من من كيم در جهان * نشسته بدين غار با آن دهان
به دو گفت هوم اين نه آرام تست * جهانى سراسر پر از نام تست
ز شاهان گيتى برادر كه كشت * كه شد نيز با پاك يزدان درشت
چو اغريرث و نوذر نامدار * سياوش كه بد در جهان يادگار
تو خون سر بىگناهان مريز * نه اندر بن غار بىبن گريز
به دو گفت كاندر جهان بىگناه * كرا دانى اى مرد با دستگاه
چنين راند بر سر سپهر بلند * كه آيد ز من درد و رنج و گزند