بگرسيوز آمد ز كار نيا * دو رخ زرد و يك دل پر از كيميا
كشيدندش از پيش دژخيم زار * ببند گران و ببد روزگار
ابا روز بانان مردم كشان * چنانچون بود مردم بد نشان
چو در پيش كىخسرو آمد به درد * بباريد خون بر رخ لاژورد
شهنشاه ايران زبان برگشاد * و ز آن تشت و خنجر بسى كرد ياد
ز تور و فريدون و سلم سترگ * ز ايرج كه بد پادشاه بزرگ
بدژخيم فرمود تا تيغ تيز * كشيد و بيامد دلى پر ستيز
ميان سپهبد به دو نيم كرد * سپه را همه دل پر از بيم كرد
بهم برفگندندشان همچو كوه * ز هر سو بدور ايستاده گروه
[ باز آمدن كاوس و خسرو به پارس ]
ز يزدان چو شاه آرزوها بيافت * ز دريا سوى خان آذر شتافت
بسى زر بر آتش بر افشاندند * بزمزم همى آفرين خواندند
ببودند يك روز و يك شب بپاى * بپيش جهان داور رهنماى
چو گنجور كىخسرو آمد زرسب * ببخشيد گنجى بر آذرگشسب
بران موبدان خلعت افگند نيز * درم داد و دينار و بسيار چيز
به شهر اندرون هرك درويش بود * و گر خوردش از كوشش خويش بود
بران نيز گنجى پراگنده كرد * جهانى بداد و دهش بنده كرد
ازان پس بتخت كيان بر نشست * در بار بگشاد و لب را ببست
نبشتند نامه بهر كشورى * بهر نامدارى و هر مهترى
ز خاور بشد نامه تا باختر * بجايى كه بد مهترى با گهر
كه روى زمين از بد اژدها * بشمشير كىخسرو آمد رها
بنيروى يزدان پيروزگر * نياسود و نگشاد هرگز كمر
روان سياوش را زنده كرد * جهان را بداد و دهش بنده كرد
همى چيز بخشيد درويش را * پرستنده و مردم خويش را
ازان پس چنين گفت شاه جهان * كه اى نامداران فرخ مهان
زن و كودك خرد بيرون بريد * خورشها و رامش بهامون بريد
بپردخت زان پس برامش نهاد * برفتند گردان خسرو نژاد
هر آنكس كه بود از نژاد زرسب * بيامد بايوان آذرگشسب
چهل روز با شاه كاوس كى * همى بود با رامش و رود و مى
چو رخشنده شد بر فلك ماه نو * ز زر افسرى بر سر شاه نو
بزرگان سوى پارس كردند روى * بر آسوده از رزم و ز گفت و گوى
بهر شهر كاندر شدندى ز راه * شدى انجمن مرد بر پيشگاه
گشادى سر بدرهها شهريار * توانگر شدى مرد پرهيزگار
[ مردن كىكاوس ]
چو با ايمنى گشت كاوس جفت * همه راز دل پيش يزدان بگفت
چنين گفت كاى برتر از روزگار * تو باشى بهر نيكى آموزگار
ز تو يافتم فرّ و اورنگ و بخت * بزرگى و ديهيم و هم تاج و تخت
تو كردى كسى را چو من بهرهمند * ز گنج و ز تخت و ز نام بلند
ز تو خواستم تا يكى كينه ور * بكين سياوش ببندد كمر