تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 586

مساهمون:

ص٥٨٦
ز بس نالهء ناى و بانگ سرود * همى داد گل جام مى را درود
بيك هفته از كاخ كاوس كى * همى موج برخاست از جام مى
سر ماه نو خلعت گيو ساخت * همى زرّ و پيروزه اندر شناخت
طبقهاى زرّين و پيروزه جام * كمرهاى زرّين و زرّين ستام
پرستار با طوق و با گوشوار * همان ياره و تاج گوهر نگار
همان جامهء تخت و افگندنى * ز رنگ و ز بو و ز پراگندنى
فرستاد تا گيو را خواندند * بر اورنگ زرينش بنشاندند
ببردند خلعت بنزديك اوى * بماليد گيو اندران تخت روى

[ پاسخ نامهء خسرو از كاوس شاه ]

و ز آن پس بيامد خرامان دبير * بياورد قرطاس و مشك و عبير
نبشتند نامه كه از كردگار * بداديم و خشنود از روزگار
كه فرزند ما گشت پيروز بخت * سزاى مهى و ز در تاج و تخت
بدى را كه گيتى همى ننگ داشت * جهان را پر از غارت و جنگ داشت
ز دست تو آواره شد در جهان * نگويند نامش جز اندر نهان
همه ساله تا بود خونريز بود * ببد نامى و زشتى آويز بود
بزد گردن نوذر تاج دار * ز شاهان و ز راستان يادگار
برادر كش و بد تن و شاه كش * بد انديش و بد راه و آشفته هش
پى او ممان تا نهد بر زمين * بتوران و مكران و درياى چين
جهان را مگر زو رهايى بود * سر بىبهايش بهايى بود
اگر داور دادگر يك خداى * همى بود خواهد ترا رهنماى
كه گيتى بشويى ز رنج بدان * ز گفتار و كردار نابخردان
بداد جهان آفرين شاد باش * جهان را يكى تازه بنياد باش
مگر باز بينم ترا شادمان * پر از درد گردد دل بد گمان
وزين پس جز از پيش يزدان پاك * نباشم كزويست اميد و باك
بدان تا تو پيروز باشى و شاد * سرت سبز باد و دلت پر ز داد
جهان آفرين رهنماى تو باد * هميشه سر تخت جاى تو باد
نهادند بر نامه بر مهر شاه * بر ايوان شه گيو بگزيد راه
بره بر نبودش بجايى درنگ * بنزديك كىخسرو آمد بگنگ
برو آفرين كرد و نامه بداد * پيام نيا پيش او كرد ياد
ز گفتار او شاد شد شهريار * مى آورد و رامشگر و ميگسار
همى خورد پيروز و شادان سه روز * چهارم چو بفروخت گيتى فروز
سپه را همه ترك و جوشن بداد * پيام نيا پيششان كرد ياد
مر آن را بگستهم نوذر سپرد * يكى لشكرى نامبردار و گرد
ز گنگ گزين راه چين بر گرفت * جهان را بشمشير در برگرفت
نبد روز بيكار و تيره شبان * طلايه بروز و بشب پاسبان
بدين گونه تا شارستان پدر * همى رفت گريان و پر كينه سر
همى گرد باغ و سياوش بگشت * بجايى كه بنهاد خونريز تشت
همى گفت كز داور يك خداى * بخواهم كه باشد مرا رهنماى