همه شاد گشتند و خرم شدند * ز شادى دو ديده پر از نم شدند
همه چيز دادند درويش را * بنفريده كردند بد كيش را
فرود آمد از تخت كاوس شاه * ز سر برگرفت آن كيانى كلاه
بيامد بغلتيد بر تيره خاك * نيايش كنان پيش يزدان پاك
و ز آن جايگه شد بجاى نشست * بگرد دژ آيين شادى ببست
همى گفت با شاه گيو آنچ ديد * سخن كز لب شاه ايران شنيد
مى آورد و رامشگران را بخواند * و ز ايران نبرده سران را بخواند
ز هر گونهاى گفت و پاسخ شنيد * چنين تا شب تيره اندر چميد
برفتند با شمع ياران ز پيش * دلى شاد و خرم بايوان خويش
چو بر زد خور از چرخ رخشان سنان * بپيچيد شب گرد كرده عنان
تبيره بر آمد ز درگاه شاه * برفتند گردان بدان بارگاه
جهاندار پس گيو را پيش خواند * بران نامور تخت شاهى نشاند
بفرمود تا خواسته پيش برد * همان نامور سر فرازان گرد
همان بىگنه روى پوشيدگان * پس پرده اندر ستم ديدگان
همان جهن و گرسيوز بندساى * كه او برد پاى سياوش ز جاى
چو گرسيوز بد كنش را بديد * به دو كرد نفرين كه نفرين سزيد
همان جهن را پاى كرده ببند * ببردند نزديك تخت بلند
بدان دختران رد افراسياب * نگه كرد كاوس مژگان پر آب
پس پردهء شاهشان جاى كرد * همانگه پرستنده بر پاى كرد
اسيران و آن كس كه بود از نوا * بياراست مر هر يكى را جدا
يكى را نگهبان يكى را ببند * ببردند از پيش شاه بلند
ازان پس همه خواسته هر چه بود * ز دينار و ز گوهر نابسود
بارزانيان داد تا آفرين * بخوانند بر شاه ايران زمين
دگر بردگان مهتران را سپرد * بايوان ببرد از بزرگان و خرد
بياراستند از در جهن جاى * خورش با پرستنده و رهنماى
بدژ بر يكى جاى تاريك بود * ز دل دور با دخمه نزديك بود
بگرسيوز آمد چنان جاى بهر * چنينست كردار گردنده دهر
خنك آن كسى كو بود پادشا * كفى راد دارد دلى پارسا
بداند كه گيتى برو بگذرد * نگردد بگرد در بىخرد
خرد چون شود از دو ديده سرشك * چنان هم كه ديوانه خواهد پزشك
از آن پس كزيشان بپردخت شاه * ز بيگانه مردم تهى كرد گاه
نويسنده آهنگ قرطاس كرد * سر خامه برسان الماس كرد
نبشتند نامه بهر كشورى * بهر نامدارى و هر مهترى
كه شد ترك و چين شاه را يك سره * بآبشخور آمد پلنگ و بره
درم داد و دينار درويش را * پراگنده و مردم خويش را
به دو هفته در پيش درگاه شاه * از انبوه بخشش نديدند راه
سيم هفته بر جايگاه مهى * نشست اندر آرام با فرهى