مرا چون بشمشير دشمن نكشت * چنانچون نكشتش نگيرد بمشت
بفرمود تا مهتران هر كسى * به آب اندر آرند كشتى بسى
سوى گنگ دژ بادبان بركشيد * بنيك و بديها سر اندر كشيد
چو آن جايگه شد بخفت و بخورد * برآسود از روزگار نبرد
چنين گفت كايدر بباشيم شاد * ز كار گذشته نگيريم ياد
چو روشن شود تيرهگون اخترم * بكشتى بر آب زره بگذرم
ز دشمن بخواهم همان كين خويش * درفشان كنم راه و آيين خويش
چو كىخسرو آگاه شد زين سخن * كه كار نو آورد مرد كهن
برستم چنين گفت كافراسياب * سوى گنگ دژ شد ز درياى آب
بكردار كرد آنچ با ما بگفت * كه ما را سپهر بلندست جفت
بكشتى به آب زره برگذشت * همه رنج ما سر بسر باد گشت
مرا با نيا جز بخنجر سخن * نباشد نگردانم اين كين كهن
بنيروى يزدان پيروزگر * ببندم بكين سياوش كمر
همه چين و ما چين سپهگسترم * بدرياى كيماك بر بگذرم
چو گردد مرا راست ما چين و چين * بخواهيم باژى ز مكران زمين
به آب زره بگذرانم سپاه * اگر چرخ گردان بود نيك خواه
اگر چند جايى درنگ آيدم * مگر مرد خونى بچنگ آيدم
شما رنج بسيار برداشتيد * بر و بوم آباد بگذاشتيد
همين رنج بر خويشتن برنهيد * از ان به كه گيتى بدشمن دهيد
بماند ز ما نام تا رستخيز * بپيروزى و دشمن اندر گريز
شدند اندران پهلوانان دژم * دهان پر ز باد ابروان پر ز خم
كه درياى با موج و چندين سپاه * سر و كار با باد و شش ماه راه
كه داند كه بيرون كه آيد ز آب * بد آمد سپه را ز افراسياب
چو خشكى بود ما بجنگ اندريم * به دريا بكام نهنگ اندريم
همى گفت هر گونهاى هر كسى * بدانگه كه گفتارها شد بسى
چنين گفت رستم كه اى مهتران * جهان ديده و رنجبر ده سران
نبايد كه اين رنج بىبر شود * بناز و تن آسانى اندر شود
و ديگر كه اين شاه پيروزگر * بيابد همى ز اختر نيك بر
از ايران برفتيم تا پيش گنگ * نديديم جز چنگ يازان بجنگ
ز كارى كه سازد همى برخورد * بدين آمد و هم بدين بگذرد
چو بشنيد لشكر ز رستم سخن * يكى پاسخ نو فگندند بن
كه ما سر بسر شاه را بندهايم * ابا بندگى دوست دارندهايم
به خشكى و بر آب فرمان و راست * همه كهترانيم و پيمان و راست
[ فرستادن كىخسرو بنديان را با گنج نزد كاوس ]
ازان شاد شد شاه و بنواختشان * يكايك به اندازه بنشاختشان
در گنجهاى نيا برگشاد * ز پيوند و مهرش نكرد ايچ ياد
ز دينار و ديباى گوهر نگار * هيونان شايسته كردند بار
هميدون ز گنج درم صد هزار * ببردند با آلت كارزار