تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 588

مساهمون:

ص٥٨٨
چو با شاه فغفور گستاخ شد * بپيش اندر آمد سوى كاخ شد
به دو گفت ما شاه را كهتريم * اگر كهترى را خود اندر خوريم
جهانى ببخت تو آباد گشت * دل دوستداران تو شاد گشت
گر ايوان ما در خور شاه نيست * گمانم كه هم بتّر از راه نيست
بكاخ اندر آمد سر افراز شاه * نشست از بر نامور پيشگاه
ز دينار چينى ز بهر نثار * بياورد فغفور چين صد هزار
همى بود بر پيش او بر بپاى * ابا مرزبانان فرخنده راى
بچين اندرون بود خسرو سه ماه * ابا نامداران ايران سپاه
پرستنده فغفور هر بامداد * همى نو بنو شاه را هديه داد
چهارم ز چين شاه ايران براند * بمكران شد و رستم آنجا بماند

[ رزم كىخسرو با شاه مكران و كشته شدن شاه مكران ]

بيامد چو نزديك مكران رسيد * ز لشكر جهان ديده‌اى برگزيد
بر شاه مكران فرستاد و گفت * كه با شهرياران خرد باد جفت
خورش ساز راه سپاه مرا * به خوبى بياراى گاه مرا
نگه كن كه ما از كجا رفته‌ايم * نه مستيم و بى راه و نه خفته‌ايم
جهان روشن از تاج و بخت منست * سر مهتران زير تخت منست
برند آنگهى دست چيز كسان * مگر من نباشم بهر كس رسان
علف چون نيابند جنگ آورند * جهان بر بد انديش تنگ آورند
ور ايدونك گفتار من نشنوى * به خون فراوان كس اندر شوى
همه شهر مكران تو ويران كنى * چو بر كينه آهنگ شيران كنى
فرستاده آمد پيامش بداد * نبد بر دلش جاى پيغام و داد
سر بىخرد زان سخن خيره شد * بجوشيد و مغزش ازان تيره شد
پراگنده لشكر همه گرد كرد * بياراست بر دشت جاى نبرد
فرستاده را گفت برگرد و رو * بنزديك آن بد گمان باز شو
بگويش كه از گردش تيره روز * تو گشتى چنين شاد و گيتى فروز
ببينى چو آيى ز ما دستبرد * بدانى كه مردان كدامند و گرد
فرستادهء شاه چون باز گشت * همه شهر مكران پر آواز گشت
زمين كوه تا كوه لشكر گرفت * همه تيز و مكران سپه برگرفت
بياورد پيلان جنگى دويست * تو گفتى كه اندر زمين جاى نيست
از آواز اسبان و جوش سپاه * همى ماه بر چرخ گم كرد راه
تو گفتى برآمد زمين به آسمان * و گر گشت خورشيد اندر نهان
طلايه بيامد بنزديك شاه * كه مكران سيه شد ز گرد سپاه
همه روى كشور درفشست و پيل * ببيند كنون شهريار از دو ميل
بفرمود تا بر كشيدند صف * گرفتند گوپال و خنجر به كف
ز مكران طلايه بيامد بدشت * همه شب همى گرد لشكر بگشت
نگهبان لشكر از ايران تخوار * كه بودى بنزديك او رزم خوار
بيامد بر آويخت با او بهم * چو پيل سر افراز و شير دژم
بزد تيغ و او را به دو نيم كرد * دل شاه مكران پر از بيم كرد