ز گاوان گردون كشان ده هزار * ببردند تا خود كى آيد به كار
هيونان ز گنج درم ده هزار * بسى بار كردند با شهريار
بفرمود زان پس بهنگام خواب * كه پوشيده رويان افراسياب
ز خويشان و پيوند چندانك هست * اگر دخترانند اگر زير دست
همه در عمارى به راه آورند * ز ايوان بميدان شاه آورند
دو از نامداران گردنكشان * كه بودند هر يك به مردى نشان
چو جهن و چو گرسيوز ارجمند * بمهد اندرون پاى كرده ببند
همه خويش و پيوند افراسياب * ز تيمارشان ديده كرده پر آب
نواها كه از شهرها يادگار * گروگان ستد ترك چينى هزار
سپرد آن زمان گيو را شهريار * گزين كرد ز ايرانيان ده هزار
به دو گفت كاى مرد فرخندهپى * برو با سپه پيش كاوس كى
بفرمود تا پيش او شد دبير * بياورد قرطاس و چينى حرير
يكى نامه از قير و مشك و گلاب * بفرمود در كار افراسياب
چو شد خامه از مشك و ز قير تر * نخست آفرين كرد بر دادگر
كه دارنده و بر سر آرنده اوست * زمين و زمان را نگارنده اوست
همو آفرينندهء پيل و مور * ز خاشاك تا آب درياى شور
همه با توانايى او يكيست * خداوند هست و خداوند نيست
كسى را كه او پروراند به مهر * بر آن كس نگردد بتندى سپهر
ازو باد بر شاه گيتى درود * كزو خيزد آرام را تار و پود
رسيدم بدين دژ كه افراسياب * همى داشت از بهر آرام و خواب
به دو اندرون بود تخت و كلاه * بزرگى و ديهيم و گنج و سپاه
چهل پيل زيشان همه بسته گشت * هر آن كس كه برگشت تن خسته گشت
بگويد كنون گيو يك يك بشاه * سخن هرچ رفت اندرين رزمگاه
چو بر پيش يزدان گشايى دو لب * نيايش كن از بهر من روز و شب
كشيديم لشكر بما چين و چين * و ز آن روى رانم بمكران زمين
و زان پس بر آب زره بگذرم * اگر پاك يزدان بود ياورم
ز پيش شهنشاه برگشت گيو * ابا لشكرى گشن و مردان نيو
چو باد هوا گشت و ببريد راه * بيامد بنزديك كاوس شاه
پس آگاهى آمد بكاوس كى * ازان پهلوان زادهء نيك پى
پذيره فرستاد چندى سپاه * گرانمايگان بر گرفتند راه
چو آمد بر شهر گيو دلير * سپاهى ز گردان چو يك دشت شير
چو گيو اندر آمد بنزديك شاه * زمين را ببوسيد بر پيش گاه
ورا ديد كاوس بر پاى جست * بخنديد و بسترد رويش بدست
بپرسيدش از شهريار و سپاه * ز گردنده خورشيد و تابنده ماه
بگفت آن كجا ديد گيو سترگ * ز گردان و ز شهريار بزرگ
جوان شد ز گفتار او مرد پير * پس آن نامه بنهاد پيش دبير
چو آن نامه بر شاه ايران بخواند * همه انجمن در شگفتى بماند