چو دشمن همى جان بسيچد نه چيز * بكوشيم ناچار يك دست نيز
اگر سر بسر تن بكشتن دهيم * و گر ايرجى تاج بر سر نهيم
بر آمد خروش از دو پرده سراى * جهان بر شد از نالهء كرّ ناى
گرفتند ژوپين و خنجر به كف * كشيدند لشكر سه فرسنگ صف
بكردار دريا شد آن رزمگاه * نه خورشيد تابنده روشن نه ماه
سپاه اندر آمد همى فوج فوج * بران سان كه برخيزد از باد موج
در و دشت گفتى همه خون شدست * خور از چرخ گردنده بيرون شدست
كسى را نبيد بر تن خويش مهر * بقير اندر اندود گفتى سپهر
همانگه بر آمد يكى تيره باد * كه هرگز ندارد كسى آن به ياد
هم خاك برداشت از رزمگاه * بزد بر سر و چشم توران سپاه
ز سرها همى ترگها بر گرفت * بماند اندر ان شاه تركان شگفت
همه دشت مغز سر و خون گرفت * دل سنگ رنگ طبر خون گرفت
سواران توران كه روز درنگ * زبون داشتندى شكار پلنگ
نديدند با چرخ گردان نبرد * همى خاك برداشت از دشت مرد
چو كىخسرو آن خاك و آن باد ديد * دل و بخت ايرانيان شاد ديد
ابا رستم و گيو و گودرز و طوس * ز پشت سپاه اندر آورد كوس
دهاده بر آمد ز قلب سپاه * ز يك دست رستم ز يك دست شاه
شد اندر هوا گرد برسان ميغ * چه ميغى كه باران او تير و تيغ
تلى كشته هر جاى چون كوه كوه * زمين گشته از خون ايشان ستوه
هوا گشت چون چادر نيلگون * زمين شد بكردار درياى خون
ز تير آسمان شد چو پرّ عقاب * نگه كرد خيره سر افراسياب
بديد آن درفشان درفش بنفش * نهان كرد بر قلبگه بر درفش
سپه را رده بر كشيده بماند * خود و نامداران توران براند
ز خويشان شايسته مردى هزار * بنزديك او بود در كارزار
ببى راه راه بيابان گرفت * برنج تن از دشمنان جان گرفت
ز لشكر نيا را همى جست شاه * بيامد دمان تا بقلب سپاه
ز هر سوى پوييد و چندى شتافت * نشان پى شاه توران نيافت
سپه چون نگه كرد در قلبگاه * نديدند جايى درفش سياه
ز شه خواستند آن زمان زينهار * فرو ريختند آلت كارزار
چو خسرو چنان ديد بنواختشان * ز لشكر جدا جايگه ساختشان
بفرمود تا تخت زرّين نهند * بخيمه در آرايش چين نهند
مى آورد و رامشگران را بخواند * ز لشكر فراوان سران را بخواند
شبى كرد جشنى كه تا روز پاك * همى مرده برخاست از تيره خاك
چو خورشيد بر چرخ بنمود پشت * شب تيره شد از نمودن درشت
شهنشاه ايران سر و تن بشست * يكى جايگاه پرستش بجست
كز ايرانيان كس مر او را نديد * نه دام و دد آواى ايشان شنيد
ز شبگير تا ماه بر چرخ ساج * بسر بر نهاد آن دلافروز تاج