تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 494

مساهمون:

ص٤٩٤
وزو يار خواهد بجنگ سپاه * رسانم كنون آگهى من بشاه

[ يارى خواستن گودرز از خسرو ]

نويسندهء نامه را خواند و گفت * بر آورد خواهم نهان از نهفت
اگر برگشايى تو لب را ز بند * زبان آورد بر سرت بر گزند
يكى نامه فرمود نزديك شاه * بآگاه كردن ز كار سپاه
بخسرو نمود آن كجا رفته بود * سخن هرچ پيران به دو گفته بود
فرستادن گيو و پيوند و مهر * نمودن به دو كار گردان سپهر
ز پاسخ كه دادند مر گيو را * بزرگان و فرزانهء نيو را
و زان لشكرى كز پسش چون پلنگ * بياورد سوى كنابد بجنگ
ازان پس كجا رزمگه ساختند * و زان رزم دل را بپرداختند
ز هومان و نستيهن جنگجوى * سراسر همه ياد كرد اندر اوى
ز كردار بيژن كه روز نبرد * بدان گرز داران توران چه كرد
سخن سر بسر چون همه گفته بود * ز پيكار و جنگ آن كجا رفته بود
بپردخت زان پس بافراسياب * كه با لشكر آمد بنزديك آب
گر او از لب رود جيحون سپاه * بايران گذارد سپه را به راه
تو دانى كه با او نداريم پاى * ايا فر خجسته جهان كدخداى
مگر خسرو آيد به پشت سپاه * بسر بر نهد بندگانرا كلاه
ور ايدونك پيران كند دست پيش * بخواهد سپه ياور از شاه خويش
بخسرو رسد زان سپس آگهى * كه با او چه سازد ببختت رهى
و ديگر كه از رستم ديو بند * ز لهراسب و ز اشكش هوشمند
ز كردار ايشان بكهتر خبر * رساند مگر شاه پيروزگر
چو نامه به مهر اندر آورد و بند * بفرمود تا بر ستور نوند
نشستنگه خسروى ساختند * فراوان تگاور برون تاختند
بفرمود تا رفت پيشش هجير * جوانى بكردار هشيار و پير
بگفت آن سخن سر بسر پهلوان * بپيش هشيوار پور جوان
به دو گفت كاى پور هشيار دل * يكى تيز گردان بدين كار دل
اگر مر ترا نزد من دستگاه * همى جست بايد كنونست گاه
چو بستانى اين نامه هم در زمان * برو هم بكردار باد دمان
شب و روز ماساى و سر بر مخار * ببر نامهء من بر شهريار
بپدرود كردن گرفتش ببر * برون آمد از پيش فرخ پدر
ز لشكر دو تن را بر خويش خواند * سبكشان باسب تگاور نشاند
برون شد ز پرده سراى پدر * بهر منزلى بر هيونى دگر
خور و خواب و آرامشان بر ستور * چه تاريكئ شب چه تابنده هور
بران گونه پويان به راه آمدند * بيك هفته نزديك شاه آمدند
چو از راه ايران بيامد سوار * كس آمد بر خسرو نامدار
پذيره فرستاد شمّاخ را * چه مايه دليران گستاخ را
بپرسيد چون ديد روى هجير * كه اى پهلوان زادهء شير گير
درو دست بارى كه بس ناگهان * رسيدى بنزديك شاه جهان