بننگ از دليران بپالود خوى * سپهبد يكى اختر افگند پى
كزيشان بُد اين پيش دستى به خون * بدانند و هم بر بدى رهنمون
ازان پس بگردنكشان بنگريد * كه تا جنگ او را كه آيد پديد
[ آگاه شدن بيژن از كردار هومان ]
خبر شد ببيژن كه هومان چو شير * بپيش نياى تو آمد دلير
چو بشنيد بيژن بر آشفت سخت * بخشم آمد آن شير پنجه ز بخت
بفرمود تا برنهادند زين * بران پيل تن ديزهء دور بين
بپوشيد رومى زره جنگ را * يكى تنگ بر بست شبرنگ را
بپيش پدر شد پر از كيميا * سخن گفت با او ز بهر نيا
چنين گفت مر گيو را كاى پدر * بگفتم ترا من همه در بدر
كه گودرز را هوش كمتر شدست * بآيين نبينى كه ديگر شدست
دلش پر نهيبست و پر خون جگر * ز تيمار و ز درد چندان پسر
كه از تن سرانشان جدا كرده ديد * بدان رزمگه جمله افگنده ديد
نشان آنك تركى بيامد دلير * ميان دليران بكردار شير
بپيش نيا رفت نيزه بدست * همى بر خروشيد بر سان مست
چنان بد كزين لشكر نامدار * سوارى نبود از در كارزار
كه او را بنيزه بر افراختى * چو بر با بزن مرغ بر ساختى
تو اى مهربان باب بسيار هوش * دو كتفم بدرع سياوش بپوش
نشايد جز از من كه سازم نبرد * بدان تا برآرم ز مرديش گرد
به دو گفت گيو اى پسر هوش دار * بگفتار من سر بسر گوش دار
ترا گفته بودم كه تندى مكن * ز گودرز بر بد مگردان سخن
كه او كار ديدهست و داناترست * بدين لشكر نامور مهترست
سواران جنگى بپيش اندرند * كه بر كينه گه پيل را بشكرند
نفرمود با او كسى را نبرد * جوانى مگر مر ترا خيره كرد
كه گردن بدين سان بر افراختى * بدين آرزو پيش من تاختى
نيم من بدين كار همداستان * مزن نيز پيشم چنين داستان
به دو گفت بيژن كه گر كام من * نجويى نخواهى مگر نام من
شوم پيش سالار بسته كمر * زنم دست بر جنگ هومان ببر
و زانجا بزد اسب و برگاشت روى * بنزديك گودرز شد پوى پوى
ستايش كنان پيش او شد به درد * هم اين داستان سر بسر ياد كرد
كه اى پهلوان جهاندار شاه * شناساى هر كار و زيباى گاه
شگفتى همى بينم از تو يكى * و گر چند هستم به هوش اندكى
كزين رزمگه بوستان ساختى * دل از كين تركان بپرداختى
شگفتىتر آنك از ميان سپاه * يكى ترك بدبخت گم كرده راه
بيامد كه يزدان نيكى كنش * همى بد سگاليد با بد تنش
بياوردش از پيش توران سپاه * بدان تا بدست تو گردد تباه
بدام آمده گرگ برگاشتى * ندانم كزين خود چه پنداشتى
تو دانى كه گر خون او بىدرنگ * بريزند پيران نيايد بجنگ