شود كشته هومان برين رزمگاه * ز تركان نيايد كسى كينه خواه
دل پهلوانش بپيچد به درد * ازان پس بتندى نجويد نبرد
سپاهش بكوه كنابد شود * بجنگ اندرون دست ما بد شود
ور از نامداران اين انجمن * يكى كم شود گم شود نام من
شكسته شود دل گوان را بجنگ * نسازند زان پس بجايى درنگ
همان به كه با او نسازيم كين * برو بر ببنديم راه كمين
مگر خيره گردند و جويند جنگ * سپاه اندر آرند زان جاى تنگ
چنين داد پاسخ بهومان كه رو * بگفتار تندى و در كار نو
چو در پيش من برگشادى زبان * بدانستم از آشكارت نهان
كه كس را ز تركان نباشد خرد * كز انديشهء خويش رامش برد
ندانى كه شير ژيان روز جنگ * نيالايد از بن بروباه چنگ
و ديگر دو لشكر چنين ساخته * همه باد پايان سر افراخته
بكينه دو تن پيش سازند جنگ * همه نامداران بخايند چنگ
سپه را همه پيش بايد شدن * بانبوه زخمى ببايد زدن
تو اكنون سوى لشكرت باز شو * بر افراز گردن بسالار نو
كز ايرانيان چند جستم نبرد * نزد پيش من كس جز از باد سرد
بدان رزمگه بر شود نام تو * ز پيران بر آيد همه كام تو
به دو گفت هومان ببانگ بلند * كه بىكردن ِ كار گفتار چند
يكى داستان زد جهاندار شاه * به ياد آورم اندرين كينه گاه
كه تخت كيان جست خواهى مجوى * چو جويى از آتش مبر تاب روى
ترا آرزو جنگ و پيكار نيست * و گر گل چنى راه بىخار نيست
ندارى ز ايران يكى شير مرد * كه با من كند پيش لشكر نبرد
بچاره همى باز گردانييم * نگيرم فريبت اگر دانييم
همه نامداران پرخاش جوى * بگودرز گفتند كاينست روى
كه از ما يكى را بآوردگاه * فرستى بنزديك او كينه خواه
چنين داد پاسخ كه امروز روى * ندارد شدن جنگ را پيش اوى
چو هومان ز گودرز برگشت چير * بر آشفت برسان شير دلير
بخنديد و روى از سپهبد بتافت * سوى روزبانان لشكر شتافت
كمان را بزه كرد و زيشان چهار * بيفگند ز اسب اندران مرغزار
چو آن روزبانان لشكر ز دور * بديدند زخم سر افراز تور
رهش باز دادند و بگريختند * بآورد با او نياويختند
به بالا بر آمد بكردار مست * خروشش همى كوه را كرد پست
همى نيزه برگاشت بر گرد سر * كه هومان ويسه است پيروز گر
خروشيدن ناى رويين ز دشت * بر آمد چو نيزه ز بالا بگشت
ز شادى دليران توران سپاه * همى ترگ سودند بر چرخ ماه
چو هومان بيامد بدان چيرگى * بپيچيد گودرز زان چيرگى
سپهبد پر از شرم گشته دژم * گرفته برو خشم و تندى ستم