تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 458

مساهمون:

ص٤٥٨
گرانمايه هفت اسب با كاروان * يكى رخش و ديگر نشست گوان
صد اشتر همه بار او گوهرا * صد اشتر همه جامهء لشكرا
ز بس هاى و هوى و درنگ دراى * بكردار تهمورثى كرّ ناى
همى شهر بر شهر هودج كشيد * همى رفت تا شهر توران رسيد
چو آمد بنزديك شهر ختن * نظاره بيامد برش مرد و زن
همه پهلوانان توران بجاى * شده پيش پيران ويسه بپاى
چو پيران ويسه ز نخچيرگاه * بيامد تهمتن بديدش به راه
يكى جام زرّين پر از گوهرا * بديبا بپوشيد رستم سرا
ده اسب گرانمايه با زيورش * بديبا بياراست اندر خورش
بفرمانبران داد و خود پيش رفت * بدرگاه پيران خراميد تفت
برو آفرين كرد كاى نامور * بايران و توران ببخت و هنر
چنان كرد رويش جهاندار ساز * كه پيران مر او را ندانست باز
بپرسيد و گفت از كجايى بگوى * چه مردى و چون آمدى پوى پوى
به دو گفت رستم ترا كهترم * به شهر تو كرد ايزد آبشخورم
ببازارگانى ز ايران بتور * بپيمودم اين راه دشوار و دور
فروشنده‌ام هم خريدار نيز * فروشم بخرّم ز هر گونه چيز
به مهر تو دارم روان را نويد * چنين چيره شد بر دلم بر اميد
اگر پهلوان گيردم زير بر * خرم چارپاى و فروشم گهر
هم از داد تو كس نيازاردم * هم از ابر مهرت گهر بار دم
پس آن جام پر گوهر شاهوار * ميان كيان كرد پيشش نثار
گرانمايه اسبان تازى نژاد * كه بر مويشان گرد نفشاند باد
بسى آفرين كرد و آن خواسته * به دو داد و شد كار آراسته
چو پيران بدان گوهران بنگريد * كزان جام رخشنده آمد پديد
برو آفرين كرد و بنواختش * بران تخت پيروزه بنشاختش
كه رو شاد و ايمن به شهر اندرا * كنون نزد خويشت بسازيم جا
كزين خواسته بر تو تيمار نيست * كسى را بدين با تو پيكار نيست
برو هرچ دارى بهايى بيار * خريدار كن هر سوى خواستار
فرود آى در خان فرزند من * چنان باش با من كه پيوند من
به دو گفت رستم كه اى پهلوان * هم ايدر بباشيم با كاروان
كه با ما ز هر گونه مردم بود * نبايد كه زان گوهرى گم بود
به دو گفت رو بآرزو گير جاى * كنم رهنمايى بپيشت بپاى
يكى خانه بگزيد و بر ساخت كار * بكلبه درون رخت بنهاد و بار
خبر شد كز ايران يكى كاروان * بيامد بر نامور پهلوان
ز هر سو خريدار بنهاد گوش * چو آگاهى آمد ز گوهر فروش
خريدار ديبا و فرش و گهر * بدرگاه پيران نهادند سر
چو خورشيد گيتى بياراستى * بدان كلبه بازار برخاستى

[ آمدن منيژه به پيش رستم ]

منيژه خبر يافت از كاروان * يكايك به شهر اندر آمد دوان