بترسم ز بد گوهر افراسياب * كه بر جان بيژن بگيرد شتاب
يكى بادسارست ديو نژند * بسى خوانده افسون و نيرنگ و بند
بجنباندش اهرمن دل ز جاى * بيندازد آن تيغ زن را ز پاى
چنين گفت رستم بشاه جهان * كه اين كار ببسيچم اندر نهان
كليد چنين بند باشد فريب * نبايد برين كار كردن نهيب
نه هنگام گرزست و تيغ و سنان * بدين كار بايد كشيدن عنان
فراوان گهر بايد و زرّ و سيم * برفتن پر امّيد و بودن ببيم
بكردار بازارگانان شدن * شكيبا فراوان بتوران بدن
ز گستردنى هم ز پوشيدنى * ببايد بهايى و بخشيدنى
چو بشنيد خسرو ز رستم سخن * بفرمود تا گنجهاى كهن
همه پاك بگشاد گنجور شاه * بدينار و گوهر بياراست گاه
تهمتن بيامد همه بنگريد * هر آنچش ببايست زان برگزيد
ازان صد شتر بار دينار كرد * صد اشتر ز گنج درم بار كرد
بفرمود رستم بسالار بار * كه بگزين ز گردان لشكر هزار
ز مردان گردنكش و نامور * ببايد تنى چند بسته كمر
چو گرگين و چون زنگهء شاوران * دگر گستهم شير جنگ آوران
چهارم گرازه كه راند سپاه * فروهل نگهبان تخت و كلاه
چو فرهاد و رهّام گرد دلير * چو اشكش كه صيد آورد نرّه شير
چنين هفت يل بايد آراسته * نگهبان اين لشكر و خواسته
همه تاج و زيور بينداختند * چنانچون ببايست بر ساختند
پس آگاهى آمد بگردنكشان * بدان گرز داران دشمن كشان
بپرسيد زنگه كه خسرو كجاست * چه آمد برويش كه ما را بخواست
[ رفتن رستم به شهر ختن به نزد پيران ]
چو سالار نوبت بيامد بدر * بشبگير بستند گردان كمر
همه نيزه داران جنگ آوران * همه مرزبانان ناماوران
همه نيزه و تير بار هيون * همه جنگ را دست شسته به خون
سپيده دمان گاه بانگ خروس * ببستند بر كوههء پيل كوس
تهمتن بيامد چو سرو بلند * بچنگ اندرون گرز و بر زين كمند
سپاه از پس پشت و گردان ز پيش * نهاده به كف بر همه جان خويش
برفت از در شاه با لشكرش * بسى آفرين خواند بر كشورش
چو نزديكى مرز توران رسيد * سران را ز لشكر همه برگزيد
بلشكر چنين گفت پس پهلوان * كه ايدر بباشيد روشن روان
مجنبيد از ايدر مگر جان من * ز تن بگسلد پاك يزدان من
بسيچيده باشيد مر جنگ را * همه تيز كرده به خون چنگ را
سپه بر سر مرز ايران بماند * خود و سركشان سوى توران براند
همه جامه برسان بازارگان * بپوشيد و بگشاد بند از ميان
گشادند گردان كمرهاى سيم * بپوشيدشان جامه هاى گليم
سوى شهر توران نهادند روى * يكى كاروانى پر از رنگ و بوى